#آن_نیمه_دیگر_پارت_253
دهن هر سه نفرمون از تعجب باز موند. قلبم ديوانه وار توي سينه مي زد. انگار بارمان هم شکه شده بود... هيچي نگفت. محبي گفت:
فردا وسايلش و جمع مي کنه مي ياد اينجا... اگه دست از پا خطا کرد بفرستش به درک!
صداي بلند بسته شدن در ما رو از شک در اورد. رادمان با لحني پر از شيطنت که بي شباهت به لحن بارمان نبود گفت:
پس از فردا مهمون داريم!
******
تا صبح توي تاريکي از اين پهلو به اون پهلو شدم. نور مانيتور صورت رويا رو نشون مي داد که اخم کرده بود و شديدا توي فکر بود. صداي پچ پچ هاي بارمان و رادمان مي اومد ولي نمي فهميدم چي مي گن. خوشحال بودم؟... نمي دونم... مضطرب بودم؟... بدون شک!
از اين که ديگه مجبور نبودم نقش دوست دختر دانيال رو بازي کنم خوشحال بودم... هرچند که يه چيزي خيلي اذيتم مي کرد. اين که پروژه ي پژمان هنوز ادامه داشت و متاسفانه رابط پژمان با باند دانيال بود و مي ترسيدم که علي رغم اين جا به جايي مجبور باشم به نقش بازي کردن ادامه بدم.
ولي مشکل من اين نبود... نمي خواستم پيش خودم اعتراف کنم ولي... درد من يه چيز ديگه بود. ياد موقعيت دانيال افتادم... دو تا باديگارد... لباس هاي مارک دار و گرون قيمت... سرسپردگيش به باند...
محبي توي بارمان چي ديده بود که اونو به عنوان جانشين دانيال انتخاب کرده بود؟ اصلا چرا بارمان همه ي ماموريت هايش رو بي عيب و نقص انجام مي داد؟ ته دلم از ترس خالي شد... اگه همه ي حرف هاي بارمان دروغ باشه چي؟ اعتياد ناخواسته ش و مي تونستم يه کاريش بکنم ولي خيانت!... هرگز!... با حرص مشتي به بالشم زدم و زيرلب با حرص گفتم:
مرتيکه ي عوضي!
متوجه شدم سر رويا به سمتم چرخيد. نتونستم زبونم و کنترل کنم و آهسته گفتم:
چرا اون؟
توي نور مانيتور به چهره ي متفکر رويا نگاه کردم. آهسته گفت:
مطمئن نيستم... شايد به بهونه ي اين که اين دو تا برادر رو از هم جدا کنند... شايد براي اين که از اينجا دورش کنند...
سرم و به نشونه ي منفي تکون دادم و گفتم:
فکر نمي کنم... اگه نقشه شون اين بود به بارمان پست نمي دادن... فقط منتقلش مي کردن... من که مي گم اون يه آدم خائن و دور رو اِ.
رويا پوزخندي زد و گفت:
تو نمي خواد به اين چيزها فکر کني... فردا مردي مي ياد اينجا که پستش رو به خاطر سه نفر از اعضاي اين گروه از دست داده... به خاطر اين که رادمان اون دختره رو فراري داد... از ماشيني که تو راننده ش بودي عکس گرفتند... و اين که راضيه نقشه ي قتل سبزواري رو لو داد و با هم فرار کردند... اين مرد پر از بغض و کينه ست... اون کاوه نيست که بخاري ازش بلند نشه... رادمان نيست که از وقتي چشم باز کرده به خاطر خوشگليش يه عالمه دختر دورش جمع شدند... بارمان نيست که هروئين مصرف کنه و تمايلش به جنس مخالف کم بشه... اين همون کسيه که ازت خواست دوست دخترش باشي... حواست به خودت باشه ترلان... دانيال بزرگ ترين تهديديه که تا حالا توي زندگيت داشتي.
دست اين زن درد نکنه... خيلي راحت با دو کلمه حرف مي تونست کاري کنه که از شدت اضطراب دلم پيچ بخوره و نفسم توي سينه حبس بشه... من بايد با دانيال چي کار مي کردم؟ خدايا اين همه بدبختي بس نيست؟
******
romangram.com | @romangram_com