#آن_نیمه_دیگر_پارت_252
چي کار کردي بارمان؟
بارمان با تحکم گفت:
بهت گفتم در و ببند!
به سمت طبقه ي پايين رفت. نمي دونم چرا قلبم اين قدر محکم مي زد... اون صداي بلندي که اومد براي چي بود؟ بارمان کاري کرده بود؟ محبي اومده بود اينجا؟
آروم و قرار نداشتم. از جام بلند شدم و دنبال رويا پاورچين پاورچين به سمت پله ها رفتم. خيلي آروم از نرده آويزون شدم ولي توي اون تاريکي چيزي رو نمي ديدم. صداي پايي از پشت سرم شنيدم. از جا پريدم. رادمان آهسته گفت:
چته؟ منم!
اونم کنارم وايستاد و روي نرده خم شد... صداي محبي رو شنيديم و هممون سر جامون خشک شديم:
شماها اينجا چه غلطي مي کرديد؟
قلبم توي سينه فرو ريخت... چي به گوشش رسيده بود؟ ترک کردن رادمان؟... گشتي که رادمان توي کامپيوتر رويا زد؟
صداي محبي بلند شد:
دختره در رفته!
ناباوري توي صداي بارمان موج مي زد:
راضيه؟
خون توي رگم يخ زد! راضيه؟ در رفته بود؟ يعني چي؟
صداي محبي لحظه به لحظه اوج مي گرفت:
آدم هاي سبزواري همه ي مامورهايي که مراقب ماموريت بودن و کشتن! خودش با دختره فراري شده! کي وقت کردند همچين نقشه اي با هم بکشند؟
پس براي همين راضيه معذرت خواهي کرده بود... براي همين اضطراب داشت... قلبم محکم توي سينه مي زد... عجب جرئتي داشت اين دختر!
بارمان با لحن تمسخرآميزي که برام آشنا بود گفت:
چرا نمي ري اينا رو از رئيسم بپرسي! اون بي عرضه مسئول اين ماموريت بود.
محبي گفت:
ديگه نيست... از فردا تو رئيسي!
romangram.com | @romangram_com