#آن_نیمه_دیگر_پارت_200
با فاصله ازش روي تخت نشستم. در حالي که با ته مونده هاي سيگار توي جاسيگاري بازي مي کرد گفت:
ساختار اين باند مثل يه هرم مي مونه... يه نفر توي قله ست که عقل کله. با زيرکي خاصي همه چيز و مرتب کرده. همه به اسم رئيس مي شناسنش... شرط مي بندم دانيال که چه عرض کنم! محبي هم تا حالا نديدتش.... گروه ما تو قاعده ي اين هرمه... چند تا گروه ديگه مثل ما هم هستن که اين جايگاه و دارن. رئيس ما دانياله... رئيس دانيال محبيه... مي فهمي چطوريه؟ خيلي از کسايي که با اينا همکاري مي کنند در واقع آزمايشي هستن يا براي يه دوره ي کوتاه مدت باهاشون همکاري دارند. سايه يه کسي بود مثل الان من... همچين جايگاهي داشت. متوجه شد که زيبايي رادمان مي تونه براي يه سري از ماموريت ها به دردش بخوره. براي همين آزمايشش کرد... بعد قبول کرد که منم وارد ماجرا بشم... اون زمان دانيال همکار ما بود... سايه رئيسمون بود و رئيس اونم محبي بود... يعني محبي سمت الان دانيال و داشت.
با اطمينان گفتم:
و اينا هيچ کدوم هيچ ربطي به مواد مخدر نداره!
بارمان با سر جواب مثبت داد و گفت:
درسته! ولي اون روزي که بحث مواد و پيش کشيدم قصدم اين نبود که بهت دروغ بگم... باند ما شناخته شده ست ... ولي نه به کار اصليشون... به قاچاق مواد... سال هاست پشت نقاب مواد مخدر قايم شدن. اگه به پليس در مورد همکاري اجباريت با باند مواد مخدر بگي و مشخصات اين گروه و بدي باورت مي کنند ولي بعيد مي دونم تونسته باشند چيزي در مورد کار اصلي گروه فهميده باشند.
گيج شده بودم. پرسيدم:
براي چي ازم خواستن که توي قتل يکي از درجه دارهاي نيروي دريايي کمک کنم؟ من فکر مي کردم مي خوان از راه دريا مواد قاچاق کنند.
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
نمي دونم....
با بي قراري پرسيد:
پس چرا نظرشون عوض شده و ديگه نمي خوان که راننده شون باشم؟
بارمان دوباره گفت:
نمي دونم...
پرسيدم:
پس از رادمان چي مي خوان؟
بارمان لبخند تلخي زد و گفت:
بزرگترين ماموريتي که داشتن رو!
قلبم از هيجان به تپش در اومد. پرسيدم:
و اون ماموريت چيه؟
بارمان به چشمام نگاه کرد... بدون هيچ شيطنتي... بدون هيچ وسوسه اي... کمي با نگراني... آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com