#آن_نیمه_دیگر_پارت_198
بارمان به سمتش چرخيد و با بي علاقگي گفت:
چي شده؟
رويا گفت:
زود باش! بيا ببينم! نگران داداشت نباش... داره همون کاري و مي کنه که تو عرضه شو نداشتي!
و از اتاق بيرون رفت. اخم هاي بارمان توي هم رفت. سرش و پايين انداخت و آهسته به سمت در رفت. انگار حرف رويا باعث شده بود به غرورش بربخوره. دم در دوباره ايستاد. با ترديد به رادمان نگاه کرد. گفتم:
اگه حالش خيلي بد شد قول مي دم که قضيه رو منتفي کنم.
نگاهش و به چشم هام دوخت. چند ثانيه بهم نگاه کرديم... و بعد پشتش کرد و از اتاق بيرون رفت.
صداي رويا رو شنيدم:
بار آخرت باشه که مي بينم با وسايل من کسي و تهديد مي کني! مي دونستي اگه بلايي سر هارد مي يومد اينا منو مي کشتن؟
کلافگي توي لحن بارمان موج مي زد:
چي کار مي کردم؟ بايد مجبورشون مي کردم توي يه ثانيه از کارشون منصرف شن... اينجا چيز با ارزشتري جز اين نيست.
در اتاق و قفل کردم و کليد و توي جيبم گذاشتم. احساس کردم بارمان هم داره مثل برادرش پاشو با حالت عصبي تکون مي ده. رويا پوزخندي زد. با سر به اتاق بارمان اشاره کرد و گفت:
برو يه نفسي تازه کن بعد با هم حرف مي زنيم...
و به سمت طبقه ي پايين رفت. بارمان وارد اتاقش شد و در و محکم بست. دوست داشتم برم پيشش و بهش بگم که نگران رادمان نباشه... مي خواستم بهش بگم که رادمان تواناييش و داره که همه چي رو کتار بذاره. دستم و دراز کردم ولي قبل از اين که در و باز کنم متوجه حرف رويا شدم:
نفس تازه کردن!
دستم و پايين انداختم. روي زمين نشستم... سرم و به ديوار تکيه دادم... انگار اتفاقات چند دقيقه ي پيش توي خواب برام پيش اومده بود... به در انباري نگاه کردم... به آرامش بي نظيري که اون لحظه کنار اون در داشتم فکر کردم... و حالا...
اين طرف راهرو... درست رو به روي در انباري نشسته بودم و داشتم نيمه ي ديگه ي حقيقت و مي ديدم... اين که مردي که توي اتاق پشت سرم بود معتاد بود...
دستام و دور زانوهام حلقه کردم... يه صدايي توي سرم گفت:
چه قدر بدبختي... مرد روياهات معتاده... تازه اين يه چشمه از هنرهاشه!
******
romangram.com | @romangram_com