#آن_نیمه_دیگر_پارت_197

نمي خوام به خاطر مواد رام اين آدما بشم... نمي خوام يه برگ برنده تو دستشون داشته باشن.

بارمان با عصبانيت گفت:

مي دوني ترک هروئين براي کسايي مثل تو که اين طور ضعف کردن چه قدر مي تونه خطرناک باشه؟

رادمان پوزخندي زد. سرش و با حرکتي عصبي تکون داد و گفت:

خطرش چيه؟ مرگ؟ کي گفته مرگ بهتر از اين زندگي کوفتي نيست؟

روي زمين نشست و سرش و بين دستاش گرفت. دوباره داشت خودش و آهسته تاب مي داد. بارمان که لحظه به لحظه عصبي تر مي شد صداش و بالا برد و گفت:

ديگه هيچ وقت جلوي من از اين حرفا نزن! فهميدي؟ من زندگي خودم و از بين نبردم که تو بياي براي من از مردن حرف بزني.

رادمان که آروم و قرار نداشت دستش و توي موهاش کرد... زيرلب با خودش حرف مي زد. بعيد مي دونستم توي اون شرايط درست و حسابي متوجه حرف هاي برادرش بشه. نزديک بارمان ايستادم و گفتم:

بيا بريم بيرون... بذار به حال خودش باشه. چند روز طاقت بياره همه چي تموم مي شه.

بارمان سر تکون داد و آهسته گفت:

تو نمي فهمي...

با حرص گفتم:

آره... راستش و بخواي نمي فهمم... نمي فهمم چرا جلوي دانيال اون طوري فيلم اومدي ولي الان داري همون کاري رو مي کني که اون مي خواست بکنه.

نفسم و با صدا بيرون دادم. با لحن آروم تري گفتم:

منم اولش دلم نمي خواست کمکش کنم ولي بعد ديدم داره خوب تحمل مي کنه... حيفه... بذار داداشت به زندگي طبيعيش برگرده.

بارمان رو بهم کرد و گفت:

نمي خواستم دست دانيال بهش بخوره. ترلان! الان همه ي استخون ها و عضله هايش درد مي کنه... نمي توني بفهمي چه عذابيه... نمي دوني چه درديه... نمي فهمي وقتي خون تو رگ آدم يخ مي زنه چه حس بدي بهت مي ده...

يه دفعه رادمان سرش و بلند کرد و با بداخلاقي داد زد:

آره! نمي فهمه... تويي هم که زدي و سرحالي نمي فهمي... بريد بيرون... هر دو تاتون...

با کلافگي از جاش بلند شد. دوباره کنج ديوار روي دوتا زانوهاش نشست. درد و از چشم هاي بارمان مي خوندم. نمي تونست از جاش تکون بخوره. مي دونستم تحمل نداره رادمان و اين طور ببينه.

با صداي رويا به خودمون اومديم:

بارمان! بيا اينجا ببينم چه گندي زدي!

romangram.com | @romangram_com