#آن_نیمه_دیگر_پارت_194


خسرو!... بيا بالا!

از ترس نفس نفس مي زدم. استخون گونه م خيلي درد مي کرد.

يکي از باديگاردهاي دانيال به سرعت از پله ها بالا اومد. دانيال به در اشاره کرد و گفت:

بکشنش!

داد زدم:

نه!

خسرو دستم و کشيد و با يه حرکت منو کنار کشيد. دوباره خودم و جلوي در انداختم و گفتم:

ولم کن وحشي!

خسرو دوباره به سمتم يورش اورد که صدايي از طرف چپمون شنيديم:

بهش دست بزني روزگارت و سياه مي کنم!

هر سه نفر به سمت صدا چرخيديم... با ديدن صورت آشنا و تيره ش نوري از اميد به قلبم تابيده شد... با بغض... خيلي آهسته... صداش کردم:

بارمان...

دستش و پشت شلوارش برد. اسلحه رو بيرون کشيد. بلافاصله دانيال دست توي جيب داخلي کتش کرد. بارمان اسلحه رو پايين اورد و گفت:

تکون بخوري مي ترکونمش...

نگاه هممون روي هارد کامپيوتري که روي زمين بود سر خورد. بارمان با همون صداي زخمي و لحن پرتمسخرش گفت:

اطلاعاتي که از بانک مرکزي مي خواستي... اطلاعاتي که از دختر مرداني داريم... فايل هايي که دو ساله داريم از پرونده هاي سردار بيرون مي کشيم... همه ش توي هارد روياست که الان زير پاي من افتاده... خوب فکر کن! ببين معتاد نگه داشتن داداش من به خيط شدن جلوي محبي مي ارزه يا نه!

لگدي آهسته به هارد زد. دانيال تکون محسوسي خورد. بلافاصله به خودش اومد و گفت:

مطمئن باش اين سرکشي هات و گزارش مي دم.

بارمان با خونسردي سر تکون داد و گفت:

مطمئن باش خسرو هم گزارش مي ده که داري دو تا ماموريت و با هم خراب مي کني. فکر کردي فقط کنارت واي مي ايسته که نذاره گدا گدوره هايي مثل ما به لباس هاي خوشگلت چنگ بندازيم؟

باورم نمي شد. توي اون موقعيت هم داشت با بدجنسي مي خنديد. ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com