#آن_نیمه_دیگر_پارت_193

صورتش از عصبانيت قرمز شده بود. گفت:

با زبون خوش از جلوي در برو کنار.

سرم و به طرفين تکون دادم و گفتم:

نه!

يه سمتم حمله کرد. دست چپم و کشيد. خواستم دستم و بيرون بکشم که منو به سمت خودش کشيد و محکم توي صورتم زد... برق از سرم پريد... از شدت ضربه محکم به در خوردم. زانوهام سست شد و به سمت پايين ليز خوردم. قبل از اينکه روي زمين ولو بشم گلوم و گرفت و محکم منو به در چسبوند... چشم راستم سياهي مي رفت... طرف راست صورتم مي سوخت... نفسم توي گلوم حبس شد. داد زد:

کليد و بده من! اين پسره بميره هممون و مي کشن.

به دستش چنگ زدم... داشت خفه م مي کرد. دستش و شل کرد... نفس صداداري کشيدم... چشمام بهتر مي ديد... با نفرت نگاهش کردم و گفتم:

برو بمير!

دستش و ول کرد و قبل از اين که بجنبم سيلي دوم محکم توي صورتم خورد. سرم چرخيد. پيشونيم به چارچوب در خورد. روي زمين ولو شدم.

صداي وحشت زده ي راضيه رو شنيدم:

چي کار مي کني؟ چرا وحشي شدي؟

دانيال داد زد:

گمشو پايين!

چشمام و باز کردم. چشم راستم هيچ جا رو نمي ديد. چي بود که توي گلوم گير کرده بود؟ قلبم بود يا... بغصم بود؟

دانيال دستم و کشيد و از روي زمين بلندم کرد. دستم و پشتم پيچوند. داد زدم:

آشغال ولم کن!

دستم و محکم تر پيچوند. ناله اي کردم. ترسيدم اگه تکون بخورم دستم بشکنه.

دستش و توي جيبم کرد. چيزي پيدا نکرد. خواست جيب هاي پشتيم و بگرده که طاقت نيوردم و داد زدم:

بهم دست نزن!

عصباني تر شد. هلم داد. محکم به در خوردم. خودم و روي زمين انداختم. کليد و از جيبم در اوردم. دانيال دستش و جلو اورد و با هيجان گفت:

آفرين دختر خوب! بدش به من!

کليد و روي زمين گذاشتم و دستم و روش... يه دفعه کليد از زير در به اون طرف پرت کردم. دانيال از عصبانيت مشتي به ديوار زد و داد زد:

romangram.com | @romangram_com