#آن_نیمه_دیگر_پارت_188
اين چه حرفيه؟ ببين... خيلي به حرف بارمان توجه نکن. تو الان خيلي قوي تر شدي. يه عالمه سرم بهت زدن و معده ت هم بهتره. اين موضوع تو رو نمي کشه...
گفتم:
مي دونم... فقط... توي اين روزها آدم نمي دونه چه بلايي قراره سرش بياد... شايد حرف هايي که پيش خودم نگه داشتم يه روز به دردت بخوره.
ترلان که مشخص بود از حرف هايي که زده بود پشيمون شده بود گفت:
من اصلا منظورم...
وسط حرفش پريدم و گفتم:
مي دونم...
براي چند ثانيه سکوت بينمون برقرار شد. نفسي عميق کشيدم و سکوت رو شکستم:
ما چهار تا برادر بوديم... سامان برادر بزرگترمه... آرمان برادر کوچيکترم بود... بابا بزرگم يه کارخونه دار بود که کارخونه ش و به تنها پسرش... يعني باباي من... بخشيد. تقريبا مي شه گفت هميشه وضعمون خوب بود. يعني هميشه بهترين غذاها رو مي خورديم، بهترين لباس ها رو مي پوشيديم و توي بهترين مدرسه ها ثبت نام مي شديم...نمي دونم اين که مي گن پول خوشبختي نمي ياره راسته يا دروغ... به هر حال زندگي بدون پول هم خيلي سخته. مسلما اين که آدم هميشه حسرت چيزهاي نداشته رو بخوره چيز جالبي نيست و نمي شه اسمش و خوشبختي گذاشت... به هرحال ما براي خوشبخت شدن به چيز ديگه اي به جز پول هم احتياج داشتيم. همه چيز زندگيمون خوب بود به جز اخلاق بابام... بي اندازه عصبي و بي صبر و تحمل بود... تا تقي به توقي مي خورد جوش مي اورد و عصباني مي شد... دست به زن هم داشت... دوست ندارم در مورد يه بزرگ تر... اونم بابام... اين طوري حرف بزنم ولي مشخص بود که باباي من تعادل رواني نداره... نمي دونم... شايد هم از ما خوشش نمي اومد... شايد به خاطر علاقه اي که به مامانم داشت نمي تونست ببينه که مامانم به ما محبت مي کنه... شنيده بودم بعضي از مردها به بچه هاي خودشون که تازه به دنيا اومدن حسادت مي کنند ولي هيچ وقت نشنيدم که اين حسادت بيست سال طول بکشه... اين طوري نبود که به ما علاقه نداشته باشه... بذار اين طوري بهت بگم! خيلي حوصله مون و نداشت... نه حوصله ي حرف هايي که مي زديم... نه حوصله ي تربيت کردن ما رو... نه حوصله داشت که براي نشون دادن راه و چاه برامون وقت بذاره... هر وقتم يه اشتباهي از سر ندونم کاري و بچگي مي کرديم بدجوري جوابمون و مي داد...
========
=========
آهي کشيدم و ادامه دادم:
خيلي شنيدم که مي گن آدم ضعيفي هستم... اگه غير از اين بود تعجب مي کردم. حس مي کنم تمام شخصيتم توي دوران بچگي خورد شد... هرپسربچه اي احتياج به پدر داره... کسي که قهرمانش باشه... کسي که بتونه بهش تکيه کنه... براي من پدر فقط مفهوم احتياط کردن داشت... از همون بچگي فقط يه تکيه گاه داشتم که اون بارمان بود. شروع حمايت هايش از من از يه حس بچگونه شروع شد... اين که ده دقيقه ازم بزرگتره... اين حس با خودمون بزرگ شد... هنوزم ادامه داره. وقتي آرمان به دنيا اومد هر دومون با هم تلاش کرديم ازش پشتيباني کنيم... ازش حمايت کنيم... ته تغاري بود و براي همه خيلي عزيز بود... حتي براي بابام.
با به ياد اوردن دوران گذشته اخمام توي هم رفت... مکثي کردم و گفتم:
راستش... وقتي توي زندگيت يه اتفاقي مي افته خيلي سخته که برگردي عقب و توي ذهنت دنبال اين بگردي که اين اتفاق از کجا شروع شد... ولي من هرچي عقب برمي گردم فقط به يه نقطه مي رسم... به زماني که ما پيش دانشگاهي بوديم و يکي از دوستاي قديمي بابام بهش خيانت کرد. ضرر خيلي بزرگي بهمون زد. بابام خيلي عصبي شده بود... غيرقابل کنترل شده بود... نمي دوني چطور ازش مي ترسيديم... سعي مي کرديم اصلا جلوش ظاهر نشيم... همون موقع بود که بابام پولي رو نزول کرد و کارهاشو راست و ريس کرد... مامانم خيلي مخالف اين کارش بود. روزي نبود که توي خونه داد و بيداد نداشته باشيم. نمي توني بفهمي چه قدر دلمون مي خواست از اون خونه و اون دعواها دور بشيم. با بارمان قرار گذاشتيم که فقط دانشگاه هاي شهرستان و انتخاب کنيم تا از شر اون خونه خلاص شيم... حالا بماند که آرمان وقتي فهميد چه قدر بهونه مي گرفت. دوست نداشت که تنهاش بذاريم. از يه طرف دلمون براي اين برادر کوچيکه مي سوخت از طرف ديگه طاقتمون واقعا طاق شده بود. خلاصه اون سال تا مي تونستيم درس خونديم. من نرم افزار قبول شدم و بارمان که رشته ش تجربي بود پزشکي قبول شد... راستش و بخواي اشتباهمون از اينجا شروع شد... گول رتبه هاي خوبمون و خورديم و گفتيم حيفه که با اين رتبه يه دانشگاه پايين تر و انتخاب کنيم... اون زمان هم مثل همه ي بچه کنکورهاي ديگه فکر مي کرديم توي دانشگاه هاي تهران چه خبره... اين شد که به هواي آرمان و به خاطر جوگرفتگي همين تهران و انتخاب کرديم... مي دوني... آدم ها تو دوران دبيرستان فکر مي کنند همه ي سختي هاشون بعد از کنکور از بين مي ره و همه ي آرزوهاشون با دانشگاه رفتن برآورده مي شه... مي دوني سرخوردگي توي دانشگاه از کجا شروع مي شه؟ از اون جا که همون ترم اول مي فهمي همه ش يه سراب بود...
ترلان پوزخندي زد و گفت:
مي دونم چي مي گي... منم همين حس و داشتم... خيلي براي دوران دانشگاه روياپردازي کرده بودم... دانشگاه خيلي با روياهام فاصله داشت... ترم اول افسردگي گرفته بودم... بعدش فهميدم که آدم نبايد تو زندگيش از روياها و خواب و خيالاش توقع آن چناني داشته باشه...
romangram.com | @romangram_com