#آن_نیمه_دیگر_پارت_187
کليد اتاق رو به ترلان دادم و سفارش هاي آخر رو کردم:
هرچه قدر داد و بيداد کردم و فحش دادم در و باز نکن... فهميدي؟ بعد يکي دو روز ديگه هيچي نمي فهمم. صد در صد از اين تصميمم پشيمون مي شم... امکان نداره درد و عذاب ترک رو بتونم تحمل کنم و سر حرفم بمونم. تو نبايد بهم اجازه بدي که دوباره سمت مواد برم... ترلان... اگه کمکم نکني براي هميشه از دست مي رم ها!
ترلان که يه مقدار عصبي به نظر مي رسيد گفت:
خيلي خب! چه قدر مي گي؟ فهميدم ديگه!
کنار شوفاژ نشستم و به در و ديوار سفيد اتاق نگاه کردم. مي دونستم کمتر از دوازده ساعت ديگه اين اتاق برام يه شکنجه گاه ديگه مي شه.
ترلان گفت:
بار اولي که با اينا همکاري مي کردي فکر مي کردي که کارت به اينجا برسه؟
ياد بار اول افتادم... بدون توجه به نيشي که توي لحن ترلان بود آهسته گفتم:
اون موقع هيچ فکري نمي کردم.
ترلان گفت:
مگه بهت نگفته بودن که کارشون مواده؟ نمي دونستي داري عين اين بلا رو سر بچه هاي مردم مي ياري؟
با ناراحتي گفتم:
ترلان دوباره شروع کردي؟
تو دلم گفتم:
واقعا دوست دارم باباش و ببينم... عين اين بيست و دو سال و وقت گذاشته و جمله هاي قلنبه سلنبه به بچه ش ياد داده!
گفتم:
نمي دونستم اينا چي کاره ن... اگه مي دونستم که خودم و بدبخت نمي کردم... وقتي براي اولين بار سراغ يکي از ماموريت ها رفتم اصلا نمي دونستم اينايي که دارم باهاشون همکاري مي کنم گروه يا باندن... فکر مي کردم دارم به يه بچه پولدار تازه به دوران رسيده لطف مي کنم.
نفسم و با صدا بيرون دادم... گفتم:
ببين ترلان... اگه کنجکاوي... اگه مي خواي بدوني توي گذشته ي من چي بوده حق داري ولي لزومي نداره با اين حرفا زير زبون منو بکشي...
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
من نمي خوام گذشته م با خودم بره زير خاک.
ترلان کاملا تغيير موضع داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com