#آن_نیمه_دیگر_پارت_124
پس ادعا مي کني که مردها رو مي شناسي!
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
البته اصولا مردها توي حدس زدن سن خانوما خيلي بهتر از خود خانوما عمل مي کنند! نمي دونم چرا در مورد تو صدق نمي کنه!
بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:
تو بگو چه کاري رو مردها بهتر از خانوما انجام نمي دن؟
پوزخندي زدم و گفتم:
مثلا رانندگي کردن... کاري که مردها توش ادعا دارن ولي من بهتر از خيلي از مردها انجام مي دم.
از اين بحث ها متنفر بودم. من نمي دونم استارت برتري مردها از زن ها کجا زده شد!
سوتي زد و گفت:
کم کم داره ازت خوشم مي ياد... زبون درازم که هستي... اون طوري که فکر مي کردم هم بچه نيستي.
دوباره چشماش پر از شيطنت شد و گفت:
فکر کنم روزهاي جالبي توي اين زيرزمين در انتظارمون باشه.
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:
بالاخره يه روز يه سيلي محکم تر از ايني که توي هوا گرفتيش مي خوري.
سرش و کج کرد و در جوابم فقط خنديد. پشتم و بهش کردم و به سمت اتاق رويا رفتم... ديگه مي دونستم که پيش خودم قضاوت نادرست نکردم... اون واقعا مي تونست خيلي راحت باعث بشه که صورتم سرخ بشه... ضربان قلبم بالا بره... سر جام خشکم بزنه... اونو خيلي خوب شناخته بودم... با اون نگاه پر از شيطنت و صداي زخميش... تو دلم يه بار ديگه اسمش و تکرار کردم:
وسوسه!
فصل هشتم
هنوز با شالي که ترلان انتخاب کرده بود درگير بودم. يه ربع طول کشيد تا تونستم با يه مدل خوب به گردنم ببندمش.
از هيچ جاي اون زيرزمين به اندازه ي دستشوييش بدم نمي اومد. فضايي نمور و گرفته داشت و نور لامپش هم خيلي ضعيف بود. کاشي هاي سفيد کف زمين سياه شده بود. متاسفانه تنها آينه اي که توي اون زيرزمين وجود داشت هم آينه ي دستشويي بود. راضيه و رويا هر کدوم براي خودشون يه آينه ي کوچيک داشتند ولي به درد من که مي خواستم صورتم و بعد چند روز اصلاح کنم نمي خورد. بدبختي بزرگتر اصلاح صورت با تيغ بارمان بود!
romangram.com | @romangram_com