#آن_نیمه_دیگر_پارت_123
حالا مثلا تو خيلي بزرگي؟
بارمان شکلکي با صورتش در اورد و گفت:
حداقل نه سال!
پوزخندي زدم و گفتم:
چه قدر از مرحله پرتي!... من بيست و دو سالمه.
بارمان با ناباوري نگاهم کرد. شونه هامو با بي تفاوتي بالا انداختم. سرش و جلوتر اورد تا صورتم و از نزديک ببينه. دوباره ضربان قلبم داشت بالا مي رفت. خواستم سرم و عقب تر ببرم که سرم به ديوار خورد. دوباره همون لبخند شيطون روي لب هاي بارمان جا خوش کرد. صداش و يه کم آهسته کرد و گفت:
چه زود مي ترسي!
انگار با چشماش اشعه ي ايکس روي صورتم انداخته بود. همه ي اجزاي صورتم و با دقت بررسي کرد. يه صدايي توي سرم گفت:
حالا تو چرا اينجا وايستادي و از جات جم نمي خوري؟ خوشت اومده؟
يه جورايي خشک شده بودم... مسخ وسوسه ي توي چشماش شده بودم... خواستم خودم و کنار بکشم ولي تو دلم گفتم:
نه! بايد حالش و بگيرم که اين قدر زود پسرخاله نشه.
با لحن بدي بهش گفتم:
چيه؟ بازرسيت تموم شد؟
با همون صداي آهسته گفت:
داشتم از دور نظاره مي کردم... به بازرسي بدني هم مي رسيم... هل نشو.
عصباني شدم. دستم و بالا اوردم که توي صورتش بزنم. دستم و توي هوا چسبيد. احساس کردم مچ دستم... از همون جايي که انگشت هاي بلند بارمان دورش حلقه شده بود گر گرفت و داغ شد. خنديد و گفت:
دارم شوخي مي کنم باهات... عصباني نشو.
دوباره صداش و همون طور آهسته کرده بود. انگار مي دونست اين طور حرف زدن به صداي زخميش جذابيت مي ده. چشمکي زد و گفت:
مردها رو که مي شناسي... از اين شيطنت هاي کوچولو دوست دارند.
دستم و از توي دستش بيرون کشيدم. ازش فاصله گرفتم و گفتم:
آره اتفاقا مردها رو خوب مي شناسم. از سه نفر، پنج نفرشون مثل تو ه*ر*زه ند.
همچين زير خنده زد که تعجب کردم... چه خوشش هم اومده بود! همون طور که مي خنديد گفت:
romangram.com | @romangram_com