#آن_نیمه_دیگر_پارت_104


به چشم هاي بارمان زل زدم. يه کم چشمش و تنگ کرد و گفت:

توي مهموني کي؟

ترجيح دادم پاي رضا رو به اين ماجرا باز نکنم. با خونسردي گفتم:

يکي از بچه هاي دانشگاه...

بارمان جفت ابروهاشو بالا داد و گفت:

دانشگاه کي؟ من يا تو؟

طوري توي چشمام زل زده بود انگار مي تونست جواب و از توشون بخونه... از سوالي که پرسيده بود تعجب کردم. يه حسي بهم مي گفت که ماجرا رو مي دونه فقط مي خواد اسم رضا رو نياره. کم کم ضربان قلبم داشت بالا مي رفت... داشتم کم مي اوردم... داشتم خونسرديم و از دست مي دادم... سعي کردم همه چيز و با همون لحن آروم پيش ببرم. گفتم:

من...

بارمان سرش و کمي به جلو خم کرد و گفت:

از کي تا حالا رضا دوست دانشگاه تو شده؟

زبونم بند اومد... چه تلاش بي فايده اي... همه چيز و مي دونست. بارمان به سردي گفت:

نااميدم کردي...

رو به ترلان کرد و گفت:

کيه رضا مي شي؟

قبل از اين که ترلان دهنش و باز کنه و حرف بزنه بارمان شکلکي در اورد و گفت:

صبر کن صبر کن... کجا با اين عجله؟ راستش و بگو. يه دروغ ديگه توي اين اتاق بشنوم جفتتون و پشيمون مي کنم.

ترلان نگاهي به من کرد. با سر علامت نفي دادم... بارمان از کجا مي تونست بدونه که آوا کيه؟

ترلان آهسته گفت:

دوست داداشمه.

بارمان پوزخندي زد و گفت:

داداشت کدوم بود؟ همون دختره بود که با هم مي رفتيد دم خونه ي رضا و با هم برمي گشتيد؟


romangram.com | @romangram_com