#آن_نیمه_دیگر_پارت_103

ترلان سرش و پايين انداخت و چيزي نگفت. بارمان با لحن پيروزمندانه اي گفت:

پس خودتم به اين نتيجه رسيدي که نمي توني سرت و پايين بندازي و راست راست توي خيابون بگردي. احتياج داري که يکي ازت حمايت کنه. اينو بدون که هيچ کس بهتر از ما نمي تونه اين کار رو بکنه. سال هاست که اينجا مخفي مونديم... همه مون هويت جعلي داريم. بهترين راه براي تو اينه که دست از بچه بازي برداري و بري غذات و بخوري... الان همون طوري که تو به ما احتياج داري ما هم بهت احتياج داريم.

سرش و به گوش ترلان نزديک کرد و گفت:

اينايي که فردا مي يان ببيننت مثل من مهربون نيستند... يه کلمه حرف اضافي بزني يه گلوله توي مغزت خالي مي کنند.

ترلان سرش و عقب کشيد و آهسته گفت:

من ترجيح مي دم بميرم ولي جون آدماي ديگه رو توي خطر نندازم.

بارمان مسخره ش کرد و سوتي کشيد. زد زير خنده و گفت:

از اين شعارهاي آرماني و کليشه اي تحويلم نده... مي دونم به محض اين که جون خودت وسط بياد عالم و آدم يادت مي ره... مثل همه ي آدم هاي ديگه که ادعاشون مي شه فداکار و اهل ايثارن...

از جاش بلند شد و گفت:

با اين روياهاي قشنگ و شکم خالي بگير بخواب... فردا حساب کار دستت مي ياد.

رو به من کرد و گفت:

خب... حالا مي رسيم به تو...

فکر کردم مي خواد دوباره راضيم کنه که نقشه ي پليدش و در مورد اون دختر چهارده ساله اجرا کنم. نيم نگاهي به ترلان انداخت و گفت:

شما دو تا همديگه رو از کجا مي شناسيد؟

قلبم توي سينه فرو ريخت... اون از کجا فهميده بود؟ بارمان با ديدن تغيير اندازه ي مشهود چشم هام پوزخند زد. ترلان سريع سرش و بالا اورد. وحشت زده بهم نگاه کرديم. نگاه بارمان لحظه به لحظه سردتر مي شد... به چشم هام زل زد و گفت:

دارم با تو حرف مي زنم... از کجا اين دختره رو مي شناسي؟

من و ترلان دوباره بهم نگاه کرديم... بايد براش خالي مي بستيم... ممکن بود ترلان به باباش گفته باشه. در اين صورت بارمان ممکن بود جلوي باباي ترلان و بگيره.

من و ترلان همزمان دهنمون و باز کرديم که چيزي بگيم... بهم نگاه کرديم... دهنمون و بستيم و سکوت کرديم. بارمان يکي از همون لبخندهاي شيطونش و تحويلمون داد و گفت:

عاشق همين هماهنگي هاي ناخودآگاهتونم.

بازم چيزي نگفتيم... هيچ نظري در مورد اين که بارمان چطور متوجه اين ارتباط شده نداشتم... يعني سايه من و ترلان و با هم ديده بود و گزارش داده بود؟ اين طوري براي من خيلي بد مي شد.

از بارمان نمي ترسيدم... از چيزي که مي دونست مي ترسيدم. سريع داشتم با خودم فکر مي کردم که راستش و بگم يا نگم. چون مي دونستم بارمان خيلي راحت تشخيص مي ده دارم دروغ مي گم يا نه قسمت هايي از واقعيت و حذف کردم و گفتم:

با هم توي يه مهموني آشنا شديم... بعد ديدم سايه دنبالشه... کنجکاو شدم که بدونم سايه چي کارش داره... همين...

romangram.com | @romangram_com