#آلاگل_پارت_414
چشم دوختم تو چشماش ..
با سرانگشت اشکامو پاک کرد ...
_چته آلاگل؟چي تو دلته که چشمات انقدر غم داره؟؟!!
_هيچي ..
يه اخم بامزه کرد و گفت
_دروغ؟!به من دروغ ميگي؟!چشمات لو ميده غمتو...نگه ندار تو دلت ..بگو بهم
_بذار برم مهراد..بارون مياد ...هردوتامون سرماميخوريم...
مچ دستامو گرفت ...آروم گفت
_سردته ..؟؟
_نه ...
_پس چي؟کجا ميخواي بري..؟
يه دفعه کنترل خودمو از دست دادم و با صداي نسبتا بلندي گفتم
romangram.com | @romangram_com