#آلاگل_پارت_393

چندبار برگشتم عقب و نگاهش کردم..مظلوم خوابيده بود..هنوز تصوير اون نگاه سوزناکش جلو چشمام بود...

يعني چيشده بود که انقدر وحشتناک گريه ميکرد؟؟!؟؟!...يه سيگار برداشتم و خواستم روشن کنم که ياد حال بدش افتادم...

سيگارو با قيض پرت کردم بيرون...

جلو بيمارستان ترمز کردم ...قبل از اينکه پرستارا با برانکارد بيان،مثل قبل بغلش کردم و به سمت پذيرش پاتند کردم...

قبل از اينکه بخوام با پرستار سر و کله بزنم صداي فرشاد رو از پشت سرم شنيدم

_مهراد؟؟؟چيشده؟؟

به سمتش برگشتم که سريع دويد سمت يه راهرو و منم به دنبالش...وارد يه اتاق شد..

سريع آلاگل رو خوابوندم روتخت ..

فرشاد_دوست دخترته؟؟

_فرشاد..فقط کارتو بکن بعدا بهت ميگم...معده درد شديد داشت..قبلشم کلي گريه ميکرد...

مشغول به کار شد...

نميتونستم ببينم آلاگل انقدر مظلوم خوابيده و فرشاد در تلاشه تا بفهمه چش شده...

پشت به اونا کنار پنجره ايستادم...دستامو تو جيبم کردم و خيره ي آسمون ابري شدم...

romangram.com | @romangram_com