#آلاگل_پارت_374
قبل از تخريب آلاگل درونم،سرخودم داد زدم ..هييس !من حق ندارم ..حق ندارم حسادت کنم!ححق ندارم .. عاشق باشم.دوست داشته باشم کسي رو و دوست داشته بشم...
تو آينه به خودم نگاهي کردم ..به آلاگل با يه نقاب!نقاب بي تفاوتي ..بي خيالي!
فکرميکردم بعد از اون عرفان عوضي ديگه نه دلي ندارم واسه عاشق شدن و نه روحي واسه لطافت و مهربوني!
اما ...جنس علاقه ام..جنس اين احساسم به مهراد،فرق داره!
زمين تا آسمون فرق داره..نه تا حالا ديدم و نه تاحالا تجربه اش کردم ...
حتي يک درصد هم احتمال نميدم مهراد علاقه اي بهم داشته باشه!
ديگه سرم داشت منفجر ميشد ...پربود از فکراي جور واجور ...
دستامو شستم و دوباره برگشتم سرجام.
شيما نبود اما بجاش،فرزاد نشسته بود.
نبايد ديگه بذارم کسي بفهمه ...اين بار منم و تنهاييم ...اما محکم و قوي ...
با تجربه هايي که اشتباهات قبلي رو تکرار نکنم...لبخندظاهري زدم و کنار فرزاد نشستم.
فرزاد_مهراد کجاست؟!.
_نشسته بود رفت پيش بقيه..گفت حوصلم سر رفته ...!!
romangram.com | @romangram_com