#آلاگل_پارت_358

هيچوقت هيچکس نبايد از همين وابستگي نوپا هم خبردار بشه ...حتي شيما و سپيدار...

همينجا بايد دفن بشه...مهراد و هر حسي که بهش هست !!

با خوشحالي داشتم به مهراد نگاه ميکردم...خاله الهه (مامان شايان) زنگ زد و واسه عروسي شايان و مژگان دعوتمون کرد...الانم داشت با مهراد صحبت ميکرد...

دوباره چال گونش نمايان شد...!تشکر کرد و تلفن رو گذاشت رو ميز..

لبخندمو پنهان کردم و منتظر نگاهش کردم

نگاه خيره ي منو که ديد گفت

_چـــيـه؟؟؟

دستامو توهم قفل کردم و گفتم

_هيچي..!ميشه بريم خريد..من لباس مناسب ندارم واسه عروسي!

يه لحظه پشيمون شدم که چرا به مهراد گفتم!من که خودمم ميتونستم برم خريد....بيخيال اصلا.

نشست روبه روم و شيطووون گفت

_اوومــمــــــــم...شرط داره!!

_واااا مهراد...خريد رفتن هم مگه شرط داره؟!خوب بگو شرطتتو...

romangram.com | @romangram_com