#آلاگل_پارت_343


سابين محو سپيداربود ...واقعا هم خوشگل شده بود.

سپيدار_سابين...برو ديگه!

لبخندمحوي زد و دست سپيدارو گرفت و راه افتاد ...راه تقريبا دور بود.سابين جلوي يه خونه بزرگ نگهداشت که پرازماشين بود.

هرسه کنارهم واردشديم ...لباسامونو عوض کرديم و وارد سالن شديم ... اوووهه خيلي شلوغ بود دقيقا يه جشن بزرگ و باشکوه و پرازدختر و پسر که اکثرا کم سن بودن ...

چندتا از بچه هاي دانشگاه روهم ديدم .دوست سابين يعني هموني که تولدش بود يه پسرخوشتيپ بنام پرهام که اصالتا ايراني بود کنار نامزدش ايستاده بود تولدشو تبريک گفتيم و يکم بعد با سپيدار رفتيم يه سمت سالن و نشستيم تا سابين بياد ...چشم چرخوندم اطرافم...غير از بچه هاي يوني آشناي ديگه اي نديدم.

نوشيدنيمو که خوردم با سپيدار رفتيم تو پيست رقص ..کلي باهم رقصيديم ياد شيما افتادم که هميشه هماهنگ مي رقصيديم ...

احساس ميکردم زيره ذره بين کسي هستم ..بيخيال حساس شدن، شدم و به رقصم ادامه دادم....

يکم بعدهم سابين اومد و اول سه تايي و بعد من تنهاشون گذاشتم تا دوتايي برقصن.يه نوشيدني برداشتم و رو صندليم نشستم.

پرهام و نامزدش رفتن تو پيست رقص صداي دست و جيغ بيشتر شد ..

يه آهنگ ملايم گذاشتن و حالا غير از پرهام چندتا زوج ديگه هم اون وسط ميرقصيدن!واي صحنه خيلي رمانتيک و و عالي بود!!غرق تماشا بودم که يه نفراومد جلو ديدمو گرفت ..با اخم از اين کارش بهش نگاه کردم ...يکم نگاهش کردم ديدم همون پسري بود که اون موقع کنار پرهام ديده بودمش..

اخممو که ديد لبخند محوي زد و گفت

_ميتونم بشينم؟


romangram.com | @romangram_com