#آلاگل_پارت_342
باراد_ همينطوري ميپرسم....! ميتوني جواب ندي!
_نه... من عقيده اي ندارم و نميخوام هيچ وقت تجربش کنم.
باراد_ چه جالب.... مثل چند وقت پيش من فکر ميکني...! عشق و علاقه کشکــــــــه و .... هيچ وقت نميخوام عاشقي رو تجربه کنم.....!
_مثل چند وقت قبلت؟؟؟ مگه قبلا چجوري بودي؟ الان چجوري شدي؟
باراد_ نميدونم بارانا يه مدته که خودمو گم کردم.... حتي ديکه نميدونم چجوري بايد با اطرافيانم رفتار کنم....؟
بارانا_ کسي تو زندگيته؟ يعني منظورم اينه که عاشق شدي؟
باراد_ دقيقا تو همين موندم.... واسه همين پرسيدم عاشق شدي يا نه؟ که ببينم عاشقي چه حسيه.... راستش من تا به اين سن واسه هيچ کارم خصوصا اين مسائل از کسي کوچکترين کمکي نگرفتم.
_ چه خود شيفته... به نظر من الان تنها راه ممکن مطمئن شدن از خودت و احساسته... و البته طرف مقابلت چون ممکنه طرفت سو استفاده کنه...
باراد_ آره درست ميگي.... ممنونم بارانا، من ديگه برم مزاحمت نميشم بيشتر از اين...! شبت بخير.
_ باشه... خواهش ميکنم کاري نکردم...! شب توام بخير.
سريع لپ تاپ رو خاموش کردم و خزيدم زير پتو ديگه خواب بدجور منو تو حصار خودش گرفته بود...
آرايشم تموم شد.رژ قرمز خيلي بهم ميومد.موهامو يه مدل ساده بستم به همراه کفشاي مشکيم پوشيدم ...
بارونيمو هم پوشيدم و کيفمو برداشتم.ازاتاقم خارج شدم .خوبه که مهراد هنوز نيومده ...با سپيدار ازخونه خارج شديم و سوارماشين سابين شديم.
romangram.com | @romangram_com