#آلاگل_پارت_312

_چشم آقا!

با پدرجون بالا سر مهراد نشسته بوديم که تازه بيدار شده بود و حالا هــي عطسه ميکرد.دکتر وارد شد که با همون برخورد اولش فهميدم با پدرجون دوست صميميه...

بابت ازدواجمون تبريک گفت و بعد از معاينه و تجويز دارو گفت

_پاشويه شده درسته؟

_بله ساعت 4 صبح تبش خيلي بالا بود،انجام دادم.بازم لازمه؟

_نه دخترم...خوب فريد خان اين شازدت که اين عادتشو نميذاره کنار ولي اگه عروس گلت مراقبش نميبود،اين دفعه احتمال تشنج کردنش خيلي بيشتر از دفعات قبلش بود!!

و با خنده روبه مهراد که با چشماي نيمه باز نظاره گر بود گفت

_خدا به هرکسي از اين خانوما عطا نميکنه ها!قدرشو بدون...

از تعريفات دکتر و نگاه قدردان پدرجون خجالت زده گفتم

_وظيفم بود...!

وقتي دکتر رفت پدرجون و مهراد رو تنها گذاشتم و رفتم پيش فرانک.سوپ که آماده شد با داروهاش رفتم تو اتاق...ديگه پدرجون نبود.مهراد هم خواب بود..

خيلي مظلومانه و آروم خوابيده بود...موهاش تو پيشونيش ريخته بود و خيلي با مزه شده بود!

ناخودآگاه به سمتش رفتم و آروم تو موهاش دست کشيدم و همه رو فرستادم بالا.!اينجوري قشنگتر ميشد!!

romangram.com | @romangram_com