#آلاگل_پارت_310

رکابي رو انداختم رو پاهاش و خودمو مشغول کار نشون دادم تا لباسشو عوض کنه....

حدس ميزدم کارش تموم شده باشه...برگشتم که ديدم غرق خوابه...

چراغ اتاق رو خاموش کردم و لبه تخت نشستم ...خسته شده بودم.از مني که تاحالا اينکارا رو براي هيچکس انجام نداده بودم اين خستگي بعيد نبود!!

دوباره حوله نمدار رو گذاشتم رو پيشونيش و و بقيه وسايل رو بردم پايين.

يه دوش آب گرم ميتونست حالمو جا بياره!پريدم تو حمام و يه دوش ده دقيقه اي گرفتم...موهامو خشک کردم که ديگه خوئم مريض نشم!ساعت 5 بود که خوابم برد!!

با از ترس اينکه خيلي خوابيده باشم و نکنه مهراد حالش بد شده چشمامو بازکردم.نگاهم مستقيم رو ساعت بود...تازه ساعت 7 صبح بود...!

نگاهي به مهراد انداختم ..دستمو گذاشتم رو پيشونيش ..اووفـــ خداروشکر تبش خيلي کمتر شده بود!

خوشحال از اينکه تونستم تبش رو بيارم پايين،ازجام بلندشدم و بعد از شستن دست و صورتم راهي آشپزخونه شدم.

صبحانمو خوردم و رفتم تو سالن...فرانک درحال گردگيري بود گفتم

_فرانک خانوم؟

_بله خانوم جان؟!؟!

_مهراد مريض شده ديشب هم تا صبح تب داشت شديد!لطفا واسش سوپ درست کن .اومـمــم اگه دمنوش مناسب حالش هم بلدي بيزحمت واسش درست کن.ممنون...

نگران گفت

romangram.com | @romangram_com