#آلاگل_پارت_298
با ترديد سرمو گرفتم بالا و که ديدم شال زرشکيم که رو صندلي نزديک در گذاشته بودمو برداشته و انداخته رو شونه هاش...!هرچند شال کمش بود ولي بهتر شده بود..
_خوب حالا بگو ببينم دلت درد ميکنه؟؟ببرمت دکتر ؟!
از اين همه توجه و نگرانيش تعجب کرده بودم ...!انگار فهميده باشه تعجب کردم دستو پيش گرفت که پس نيوفته ..گفت
_اگه حالت بده بگو بريم دکتر ها ...فردا پدرم بياد بايد جواب پس بدم ...!بعدشم من قول دادم به پدرت!!!
خوابيدم و پتو رو کشيدم رو سرم و با قيض گفتم
_نه خير هيچيم نيست ..لطفا رفتي بيرون چراغو خاموش کن...در رو هم ببند!
صداش تغيير کرده بود ...هيچ اثري از اون مهربوني و نگراني دو دقيقه پيشش نبود .
_صبح نميخواد بري يوني ...بايد آماده بشيم واسه اومدن پدر ...!در ضمن ...از فردا ديگه نبايد اينجا بخوابي مياي تو اتاق من...!!!
خواستم بگم باشه که با هضم حرفش سريع پتو رو پس زدم و توجام سيخ نشستم
با تعجب گفتم
_چــــي؟؟؟؟
که همون موقع يه سوزش رو تو معدم حس کردم ...قيافم درهم شد و دستمو فشار دادم رو معدم ...اه لعـنتـــي ...
romangram.com | @romangram_com