#آلاگل_پارت_297

خسته شدم از بس تو اون حالت بودم....صاف ايستادم و وارد اتاقم شدم و درو نيمه باز گذاشتم صداش خيلي کم شده بود..شکر خدا منو نديد!

ماشالله آسلي جونش تنها نبوده با اينم دوست بوده!!!چـــي گفت؟؟؟گفت با آسلي تموم کرده؟؟؟

الهـــــــي حتما ترسيده باباش بفهمه باهردوشون تموم کرده...

پريدم تو تختم و تا خواستم چشمامو ببندم در اتاقم با شدت باز شد و چراغ اتاق روشن شد ..قبل از اينکه جيغ بکشم مهراد سريع گفت

_هـــــيس منم آلاگل....نترس!

با چشماي گرد شده بهش نگاه کردم...يه دفعه با ديدن بالاتنه ي لختش سرمو انداختم پايين...

لحنش نگران بود..

_چيشده آلاگل؟؟دلت دردميکنه؟؟

اي آدم زرنگ !!منو ديده تو دوربين ...براي اينکه لو نرم همونطور که سرم پايين بود گفتم

_نه..چيز مهمي نيست!!

_ببينمت چرا سرت پايينه ؟

چيزي نگفتم انگار خودش فهميده باشه گفت

_خوب حالا ميتوني سرتو بياري بالا...

romangram.com | @romangram_com