#آلاگل_پارت_260


قدم برداشتم برم که دستمو گرفت و گفت

_صبر کن!! مگه امروز روز اول يوني نبود؟!! يک کلاس داشتي درسته ؟؟استاد فتحي...

برگشتم به سمتش و گفتم

_جدا؟يعني همکلاسي هستيم؟؟

سري تکون داد و با اشاره به نيمکت گفت

_ميشه بشينيم؟؟لطفا...

با ترديد به سمت نيمکت رفتم...نشستيم.گوشيمو از کيفم در آوردم و به سپيدار پيام دادم _سپيدار من با مهراد نرفتم بيرون.الان کنار رود سن هستم...اگه مهراد پرسيد چيزي نگو.زود ميام خونه.نگران نباش.

_خوب کاري داشتيد با من آقاي....؟؟

_اوه ...خداي من !فراموش کردم خودم رو معرفي کنم!!من سابين هستم...24سالمه!

سابين..!چه اسمي !!!به قيافه اش ميومد خخخخ...پوست سفيد و ابرو و موهاي خرمايي رووووشن...درکل قيافه ي جالبي داشت...قيافه اش،حرف زدنش،اسمش...کلا بانمک و بامزه بود.

_خوشبختم.منم که قبلا معرفي شدم.حالا امرتون؟من بايد برگردم خونه...

_اوه...متاسفم!مزاحمت نميشم.گفتم شايد وقتت آزاد باشه...من ميرسونمت پس!


romangram.com | @romangram_com