#آلاگل_پارت_258


مانع رفتنم نشد..بهتر!!

شکرخدا زياد دور نشده بوديم.يه تاکسي گرفتم و به راننده گفتم ببرتم کنار رود سن....

يکي دوباري هم نگاه کردم ببينم مهراد تعقيبم ميکنه يا نه؟که شکرخدا دست از سرم برداشته بود....

کرايه رو حساب کردم و پياده شدم.با اين لباس ها يکم سختم بود ولي مهم نبود...مهم آرامشي بود که الان ميخواستم...لبه نرده ها ايستادم و عميق نفس کشيدم.درد معده ام دوباره اومده بود سراغم...مدام لبم رو دندون ميگرفتم که اشک نريزم....نه از درد معده ام از درد رو دلم...من بايد بتونم همه چيز رو از ياد ببرم که هرموقع مهراد حرفشو زد اصلا ندونم داره چي ميگه؟از کي حرف ميزنه؟....اي کاش هيچوقت اون روز با فرزاد نميومد دنبالم که منو تو اون وضع ببينه....هــي..

اي کاش اصلا عرفان وجود نداشت ...اي کاش يکم عاقلانه فکر ميکردم!!...زندگيم کلا شد اشتباه...دلم ميخواد يه ضربدر بزرگ قرمز رو زندگيم بکشم...يا نه اصلا با يه پاک کن بزرگ همه چيزو پاک کنم و از اول شروع کنم!رابطه ام رو خودم انقدر با پدر و مادرم نزديک و قوي ميکردم که نتونن حتي يک دقيقه تنهام بذارن...

اي کاش انقدر به خودم مغرور نميشدم تا هيچکس رو جز خودم نبينم و دلباخته ي عرفان بشم...من!ديگه ميترسم از عشق و عاشقي...ميترسم!

سپيدار با اينکه ميدونه فرانک و رضا مادر و پدر واقعيش نيستن...ولي بازهم !ميبينم بوسه هاي هر روز صبحش رو رو گونه و پيشوني مادر و پدرش...ميبينم مهربونياش به اونارو...!ولي من...مهراد راست ميگه خيلي خودخواه شدم ...فقط خودمو ميبينم...اگه يکم با مامان و بابا خوب بودم و جواب محبت هاي گهگاهيشون رو ميدادم،شايد محبت بيشتر مي ديدم....

صداي گيتار زدن کسي به گوشم خورد...

صداش خيلي دلنشين بود...غمگين ميخوند!معني آهنگشو نمي فهميدم ولي غم توصداش موج ميزد...ميشد فهميد حالش گرفته اس...

يه پسر حدودا 24 ساله...از سنگيني نگاهم،سرشو آورد بالا ...خيلي قيافه اش آشنا بود !رنگ تعجب هم تو چشماي اون معلوم بود...يادم نميومد کجا ديدمش ولي مطمئن بودم که ديدمش!

يکم اونطرف تر از من رو نيمکت نشسته بود...آهنگ که تموم شد خودش اومد به سمتم ...

از قيافه اش معلوم بود خارجيه!


romangram.com | @romangram_com