#آغوش_سرد_پارت_96


- «چه از جانم می خواهی؟ چرا پیله می کنی؟ ولم کن دیگر.»

در باز شد و من روبروی خودم علی را دیدم با چهره ای تکیده و غمگین. از فریادی که کشیده بودم شرمگین شدم و گفتم: «من را ببخشید فکر کردم شیواست.»

- «سلام می توانم چند دقیقه مزاحمتان بشوم؟»

- «متاسفم علی آقا، من روحیه خوبی ندارم نمی خواهم با کسی حرف بزنم.»

- «من زیاد مزاحمتان نمی شوم قول می دهم»

ناچار گفتم: «بفرمایید.» تعارفش کردم که بنشیند روی صندلی نشست من هم دوباره سرجایم روی تخت نشستم و به عکس رضا چشم دوختم. نگاهش به عکس افتاد دست دراز کرد و عکس را گرفت. بی مقاومت عکس را به او دادم. لحظاتی به عکس خیره شد و بعد با کشیدن آهی گفت: «آمدم تا احوالی بپرسم.»

- «دیگر حالی نمانده که جویایش باشید.»

- «درکتان می کنم شرایط سختی است ولی باید تحمل کرد حداقل به خاطر نیما.»

جوابی نداشتم که بدهم بی حوصله بودم و آرزو می کردم هر چه زودتر موعظه اش به پایان برسد و برود.

romangram.com | @romangram_com