#آغوش_سرد_پارت_95
باز هم جوابی ندادم. آهی از سینه کشید و گفت: «به خاطر پسرتان تحمل کنید می دانم ضایعه بزرگی است ولی باید مقاومت کنید. نیما بیشتر از هر زمان دیگر به شما نیاز دارد. با خودخوری شما، شوهرتان برنمی گردد. شما هم پیش او نمی روید بلکه دچار افسردگی روحی می شوید و از همه بیشتر خودتان را عذاب می دهید. کمی صبور باشید می دانم سخت است ولی تحمل کنید زمان بهترین حلال مشکلات است.» کلمه صبور من را یاد رضا انداخت. شبی که هدیه تولدم را نمی دادکه اذیتم می کرد. وقتی حرصم را درآورد گفت: «کمی صبور باش.»
احساس بدی به من دست داد. قلبم به شدت می تپید. آب دهانم فرو داده نمی شد. اشک هایم بعد از یک هفته جاری شدند. بغض سنگینی که راه گلویم را گرفته بود شکست و من با صدای دلخراشی گریه می کردم.افشین ساکت بود. دوست داشتم برود تنهایم بگذارد ولی او ایستاده بود و با دلسوزی نگاهم می کرد.
با صدای گریه ام مادر و پدر و بقیه به اتاق آمدند. گریه ام شدت یافته بود به طوری که راه نفسم را گرفته بود مادر سعی داشت با خوراندن جرعه ای آب آرامم کند ولی راه گلویم بسته شده بود نگاه گریان و ترحم آمیز پدر، مادر، شهروز ، بیتا و شیوا و امیر و افشین را حس کردم کنترلم را از دست دادم گفتم: «چرا این طوری به من زل زدید؟چه از جانم می خواهید؟ بروید...نمی خواهم....نمی خواهم کسی را ببینم...تو را به خدا بروید.» همه رفتند ولی افشین نرفت. بی توجه به او به سختی از تخت پایین آمدم، با عصبانیت و گریه خودم را به حیاط رساندم مادر به دنبالم می دوید، پدر صدایم می کرد.شهروز زودتر از بقیه خودش را به من رساند و من را گرفت. سعی کردم خودم را از دستش خلاص کنم ولی نمی شد. داد زدم: «ولم کن تو را به خدا ولم کن می خواهم بروم پیش رضا دلم برایش تنگ شده زود برمی گردم خواهش می کنم.» شهروز سرم را روی شانه اش گذاشت و با نوازش کردن سرم کنار گوشم زمزمه کرد: «آرام باش خواهرم، آرام باش اگر آرام باشی خودم می برمت. قول می دهم.» حرف شهروز ، نوازشش، قولی که داده بود وادارم کرد به ظاهر بغضم را کنترل کنم.
پدر و مادر اجازه نمی دادند ولی شهروز با ایما و اشاره آنها را وادار کرد موافقت کنند. سوار ماشین شهروز شدم بیتا هم کنارم بود.دستانم هنوز می لرزیدند. بیتا با دلسوزی خواهرانه اش دستانم را گرفت و گفت: «آرام باش.»
نفهمیدم چه گفت زمان را نمی فهمیدم نیما را چند روز بود که ندیده بودم اما میلی به دیدنش هم نداشتم. میل به زندگی را از دست دادم و عشق زنده ماندن را هم همراه رضا دفن کردم. شهروز آهسته رانندگی می کرد و من هیجانم قابل کنترل نبود دلم برای رضا به شدت تنگ بود.ای کاش زمان به عقب برمیگشت ای کاش یک بار، فقط یک بار دیگر رضا را می دیدم، ای کاش به هفته قبل برمیگشتیم. به روزی که رضا زنده بود. روزی که دوازده فرودین بود و هنوز روز شوم زندگیم فرا نرسیده بود. ای کاش من هم با او می مردم. وقتی که ماشین نگه داشت دلم فرو ریخت. با کمک بیتا پیاده شدم. شهروز می رفت و من بیمارگونه به دنبالش. کنار مزار رضا ایستاد. بیتا هم ایستاد و به تبعیت از آنها من هم ایستادم چشمم که به سنگ قبرافتاد دوباره بی حال شدم برایم سخت بود بپذیرم عزیز از دست رفته ام اینجا زیر این سنگ مدفون است. برایم سخت بود در عنفوان جوانی این گونه ترکم کند. برایم سخت بود داغ عشق او را تحمل کنم. دلم می خواست فریاد بزنم و خدا را صدا کنم. دلم می خواست شکایت این غم بزرگ را به او بکنم و از او بخواهم یا خلاصم کند یا صبرم دهد. زمین زیر پایم نا آرامی می کرد با ناله ای از حال رفتم. اشتهایم را به کل از دست دادم. حتی وجود نیما را نمی توانستم تحمل کنم. روزگارم گریه بود، تنهایی بود، سکوت بود. گریه سبکم می کرد ولی دوباره غم با تمام وسعتش در قلبم می نشست. داروهای آرام بخش دیگر اثری نداشتند. بدنم داغ می شد، سردرد می گرفتم، تب می کردم و بعد هم مدتی در بستر می افتادم. وقتی نیما را به آغوشم می دادند فقط دقایقی او را تحمل می کردم و بعد او را به مادر می دادم و به خلوت تنهایی ام پناه می بردم. یک ماه از مرگ رضا می گذشت. با دنیای اطرافم، با آدم هایی که دور و برم بودند همه قهر بودم و بیشتر از همه با سرنوشت.
نشسته بودم و با عکس رضا درددل می کردم و با فرونشاندن اشک کمی خودم را تسلا می دادم که شیوا به سراغم و گفت: «شیدا جان نمی خواهی نیما را ببینی؟ نمی دانی چه پسر بازیگوشی شده بروم او را بیاورم.» به سردی گفتم: «حوصله ندارم می خواهم تنها باشم برو.»
- «آخر شیدا نیما چه گناهی کرده...»
داد زدم : «می روی یا نه؟»
او با تکان سر سریع بیرون رفت سرم را روی زانوهایم گذاشتم صدا در آمد با عصبانیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com