#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_274

با همون حال خراب زدم زیر خنده . راست می گفت . من عاشق فیلمهای آمریکایی و خشن که توش خون و خونریزی داشت بودم .
یکم که خندیدم ، دوباره یاد هیربد افتادم و غم نشست تو دلم . یه نفس عمیق کشیدم و همون جوری که داشتم روی سینه اش با دستم خط می کشیدم گفتم :
- حالا باید چی کار کنیم ماکان . من میترسم . این آدم حالت عادی نداشت . اصلا این حرکات به قیافش نمیخوره!!!
- دیونه بودن ربطی به قیافه نداره . دیگه میترسم تنها بذارمت . این خسرو احمق هم که گند زد . معلوم نیست چه جوری چرخ ماشین اونو هم پنچر کرده بودن . چون تو ماشین بوده .
فردا صبح می برمت خونه مامان اینا تا تنها نباشی . خودم هم می رم اداره پلیس تا ببینم چی کار میتونم بکنم .
آروم سرم و تکون دادم و بعد بی حرف ایوان چاییم و که یخ کرده بود خوردم .
اون شب تا صبح کاب*و*س هیربد منو ول نمی کرد . چند بار هم از خواب پریدم . ماکان و هم بد خواب کرده بودم .
صبح ماکان منو برد خونه مامان اینا و گفت بعد از ظهر خودش میاد دنبالم تا اون وقت هم از خونه بیرون نرم .
احساس بدبختی می کردم . چرا من نباید رنگ آرامش و می دیدم . اون از ماجرا های قبل از عروسی . اون از وضع ازدواج کردنم . حالا هم که داشتم به این زندگی عادت میکردم باید این اتفاق پیش میومد .
بعد از ظهر ماکان اومد دنبالم و گفت رفته شکایت جدیدی رو راجع به آدم دزدی باز کرده و همه چیز رو سپرده به وکیل تا کارها رو دنبال کنه .
جفتمون از نظر روحی خیلی به هم ریخته بودیم . ماکان خیلی سعی میکرد آرمم کنه . بهم روحیه بده و بگه که به زودی دستگیر میشه . ولی تا وقتی که هیربد و پشت میله های زندان نمیدیدم خیالم راحت نمی شد .
حدود یه هفته بعد ماکان پیشنهاد داد که واسه این که آب و هوامون عوض بشه یه مدت بریم شمال . به نظرم پیشنهاد خوبی بود. اینجوری از تهران هم یه مدت دور میشدیم . شاید تو این زمان ، هیربد رو هم پیدا میکردن .
ماکان کارهاش رو رو به راه کرد و نزدیک ظهر راه افتادیم . از نظر روحی خیلی به هم ریخته بودم . دلم میخواست چشمام و ببندم و باز کنم . همه چی تموم شده باشه . ماکان خیلی سعی میکرد منو از این حال و هوا خارج کنه . ولی فایده ای نداشت.
تو ماشین ساکت ساکت بودم . هر چی ماکان باهام حرف میزد من فقط یه کلمه ای جواب میدادم یا جوابی نداشتم که بدم .
طاقت ماکان تموم شد . کنار رودخونه نگه داشت و از ماشین پیاده شد . منم بعد از چند لحظه پیاده شدم و تکیه دادم به ماشین و زل زدم به رودخونه .
ماکان جلوتر از من وایستاده بود و با کلافگی راه میرفت . دلم واسش می سوخت . ولی دست خودم نبود . بدجوری قاطی بودم . به زمین و زمان دلم میخواست گیر بدم .
همین جوری تو فکر بودم که دیدم جلوی روم وایستاده و داره با ناراحتی نگام میکنه .
- چرا اینجوری شدی الین ؟ واسه چی اینجوری میکنی با خودت ؟ یکم تحمل کن . قول میدم همه این ماجرا ها به زودی تموم بشه

romangram.com | @romangram_com