#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_261
- منتظر من هم عاشق بشم و انتقام تانیا رو ازم بگیره .
با خودم گفتم یه مدت که بگذره آروم تر میشه و منطقی فکر میکنه ولی...
تا این که بابا نتونست تحمل کنه و با خالم صحبت کرد . نمیدونم خاله به هیربد چی گفت و چی کار کرد ولی یه روز بی خبر گذاشت و رفت هلند . دیگه هم برنگشت .
آروم چشماش و باز کرد و یه حلقه از موهام و گرفت تو دستش و آروم باهاش بازی کرد و گفت :
- تا این که تو عروسی دیدمش . من دعوتش نکرده بودم و از دیدنش خیلی شکه شدم . ولی با خودم گفتم که شاید سر عقل اومده و همه چیز و فراموش کرده ولی انگار اشتباه می کردم .
یه تیکه دیگه از موهام گرفت و آروم کشید . عصبی دستش و از موهام جدا کردم و گفتم :
- وای به موهای من دست نزن . بدم میاد . کلافه می شم .
خندید و گفت :
- اون وقت چرا ؟
موهام و زدم پشت گوشم و گفتم :
- نمی دونم ، از بچگی بدم میومد که یکی با موهام بازی کنه .
یه چشمک زد و گفت :
- ااا خوبه ، پس یه نقطه ضعف ازت پیدا کردم که بتونم اذیتت کنم .
یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم که صدای آخ گفتنش بلند شد .
- آی دستم درد گرفت .
- حقته ، بچه پرو .
بلند شد نشست و منو کشید تو ب*غ*لش و گفت :
واقعا لازم بود این کار ؟
romangram.com | @romangram_com