#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_248

بعد هم یه پوزخند مسخره زدم و گفتم :
- فکر کردی با خودت کجا هستی هان ؟ تو لندن نیستی حواست رو جمع کن . تو داری مزاحم یه زن متاهل میشی . میدونی اگه ازت شکایت کنم چه بلایی سرت میارن ؟ پس بهتر اون لگنت رو از جلوی ماشین من بکشی کنار و بری .
بعد همزمان این فکر تو سرم بود که خاک تو سرت دلت میاد به این ماشین بگی لگن .
برگشتم برم سمت ماشینم که یکدفعه بازوم و از پشت گرفت . احساس کردم ضربان قلبم واسه چند لحظه وایستاد . خدایا این داشت چی کار میکرد. تمام بدنم داشت می لرزید .
یه آن ذهنم فعال شد . الان وقت بیحالی و بی عرضه بازی نبود . اومدم جیغ بزنم تا شاید یکی بشنوه . که دستش و گذاشت رو دهنم و محکم تر گرفتم .
داشتم سکته می زدم . شروع کردم به دست و پا زدن و با پاهام محکم می کوبیدم به پاهاش ولی انگار نه انگار . با یه دستش محکم به ماشین فشارم می داد و اون یکی دستش هم روی دهنم بود . اشکام دیگه داشت میومد پایین . خدایا خودت کمکم کن . لبش و آروم آورد کنار گوشم و گفت :
- بیبن احمق کوچولو . منو از چیزی نترسون . من دیگه هیچی واسم مهم نیست . من ماکان و نابود میکنم . حالا به هر طریقی که شده . انقدر واسش عزیز بودی که بعد از این همه دختر بازی تن داده به ازدواج .
پس بهتره انقدر عصبانیم نکنی که یه بلایی سرت بیارم که دیگه ماکان تو صورتت هم نگاه نکنه . مهم نیست نظرت چیه ولی مجبورت میکنم تا ازش طلاق بگیری . یا خودت به زبون خوش این کار و میکنی . یا یه آبرویی ازت میبرم که ماکان از زندگیش پرتت کنه بیرون .فهمیدی ؟
از ترسم سرم و تکون دادم . اشکام جلوی دیدم رو گرفته بود . از بس دست و پا زده بودم مقنعه ام از سرم در اومده بود و افتاده بود دور گردنم . آروم موهام و از تو صورتم کنار زد و با پوزخند تو چشمام نگاه کرد . دیگه داشتم هق هق می کردم . چندشم شده بود . داشتم می مردم از ترس . فقط از خدا می خواستم کمکم کنه این وحشی ولم کنه .
سرش و آورد جلو . ولی یه خاطر موهام که تو دستش بود نمیتونستم کاری انجام بدم . دیگه داشتم از حال می رفتم . خدا خودتت کمکم کن . بدون اینکه بتونم جلوش رو بگیرم چونم و محکم گرفت تو دستش وفشار داد و آروم زمزمه کرد :
- میبینمت به زودی خوشگل خانم .
بعد هم ولم کرد . یه اشاره کرد به ماشین پشتی . اون هم دنده عقب گرفت و رفت . خودش هم یه چشمک واسم زد و رفت سوار ماشین شد و رفت . با دست لرزون مقنعه ام رو رو سرم کشیدم و خودم و انداختم تو ماشین و از ته دل زار زدم . دیگه هیچ حسی تو بدنم نبودم .
همش می ترسیدم از این که دوباره هیربد برگرده . با دست لرزون ماشین و روشن کردم و راه افتادم . داشتم می مردم از اضطراب . نفهمیدم چه جوری خودم و رسومندم به سر کوچه . با اون چشمای گریون ودستایی که می لزید و بدنی که احساس میکردم دیگه توانی توش نیست خیلی شانس آوردم تصادف نکردم .
در ماشین و قفل کردم . با دست لرزون موبایلم و برداشتم و شماره ماکان و گرفتم . با هر بوقی که میخورد اضطراب من بیشتر میشد . دیگه داشتم نا امید میشدم و میخواستم قطع کنم که صدای ماکان باعث شد راه تنفسم باز بشه
- جانم خانمی ؟
نمیتونستم حرف بزنم . گریه ام تبدیل شد به هق هق و میون گریه فقط می تونستم اسمش و صدا کنم
- ماکان ... ماکان ...
صدای وحشت زده ماکان تو گوشم پیچید ؟

romangram.com | @romangram_com