#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_247
با خونسردی نگام کرد و گفت :
- پیاده شو
همین مونده بود . با ترس گفتم :
- نه پیاده نمیشم . همین جا حرفت بزن و برو .
- به زبون خوش بیا بیرون تا به زور نیاوردمت بیرون
میدونستم این کار رو میکنه . با قفل فرمونی که دستش بود هیچی ازش بعید نبود .
با ترس در و باز کردم و آروم پیاده شدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم و لرزش صدام و بگیرم و نشون ندم که چقدر ترسیدم . صدام رو صاف کردم . عصبانی نگاش کردم و گفتم :
- چی از جونم می خوای هان ؟ چه جوری روت می شه بعد از اون حرفایی که به من زدی حالا بیای اینجا ؟
همون جوری هم داشتم تو دلم به خودم فحش میدادم که چرا تا حالا به ماکان حرفی نزدم . نمیدونم چرا نشده بود . هر بار که خواستم چیزی بگم یه اتفاقی افتاده بود که نشده بود .
یکدفعه نگام به چشمای هیربد افتاد که داشت با لبخند از سر تا پامو نگاه میکرد . نگاش یه جورایی بی پروا بود و حس خوبی بهم نمیداد . عصبانی داد زدم :
- چیه به چی اینجوری زل زدی ؟ کارت رو بگو و برو .
- رو حرفام فکر کردی ؟
خیلی رو داشت . هیچی حالیش نبود . با عصبانیت گفتم :
- انقدر حرفات مزخرف بود که ترجیح دادم همون لحظه فراموش کنم .
یه دور دورم چرخید و اومد رو به روم وایستاد و گفت :
- گوش کن کوچولو من حرفم کاملا جدی بود . ماکان لیاقتت رو نداره . اگه میدونستی که چه جور آدمیه خودت با پای خودت میومدی طرف من .
عصبی هلش دادم عقب و گفتم :
- حرف دهنت رو بفهم . داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی . ماکان هر چی باشه شرف داره به آدم بی شخصیتی مثل تو که وسط خیابون جلوی زن مردم و میگیر و بهش پیشنهاد مسخره میدی .
romangram.com | @romangram_com