#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_244
خودم که اعصابم خراب بود . خودم که آتیشی بودم ولی وقتی دیدم داری تو ب*غ*ل سیاوش می ر*ق*صی دیگه منفجر شدم .
همیشه می دونستم رابطه ات با سیاوش خوبه ولی این که بخوام از نزدیک ببینم یه چیز دیگه بود . . اون حق نداشت باهات بر*ق*صه ، حق نداشت بهت دست بزنه . تو مال من بودی . نفهمیدم چه جوری خودم و بهت رسوندم .
قیافش خیلی کلافه بود . میفهمیدم واسش گفتن این حرفا سخته . من تو اون روزا تو چه عالمی بودم . ماکان تو چه عالمی بود !!!
- وقتی تو ب*غ*لم بودی باهام می ر*ق*صیدی انگار همه دنیا رو بهم داده بودن . واسم مهم نبود که داری دست و پا میزنی تا از تو ب*غ*لم بیای بیرون . همین که بعد این همه مدت . این همه نزدیکم بودی واسم بست بود.
بعد زل زد تو چشمام و گفت :
- الین من اون روز تو اتاق ترس و وحشت تو چشمات و دیدم . حسابی گند زده بودم و دیگه نمی تونستم کاریش کنم . ولی وقتی نفست به صورتم خورد. وقتی حست کردم دیگه امکان نداشت که بتونم از دستت بدم . من اگه از اول با ملایمت و مهربونی جلو اومده بودم شانس داشتم که بتونم راضیت کنم ولی الان دیگه هیچ امیدی نداشتم . پس مجبور شدم تمام تلاشم و واسه به دست آوردنت بکنم .
- از فرداش کارم شده بود دنبالت اومدن و تعقیبت کردن . ولی تو دائم مثل ماهی از دستم لیز می خوردی و این داغونم میکردم . ضربه ای که بابات از آروین خورده بود خیلی کمکم کرد . کلی تلاش کردم تا اعتمادش رو به دست بیارم ولی تو با فرارت گند زدی به همه چیز .
یه پوزخند زدم و گفتم :
- مگه تو واسم راه دیگه ای هم گذاشته بودی ؟ فکر میکنی من دلم می خواست آواره خونه مردم بشم ؟ ولی مجبور بودم از دست تو فرار کنم .
صورتش از عصبانیت قرمز شده بود . کلافه داشت حلقه اش رو دور انگشتش میچرخوند . بعد از چند لحظه با صدایی دورگه شده گفت :
- چرا ؟ من اینقدر وحشتناک بودم راضی بودی فرار کنی ولی با من نباشی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- نمیدونم واقعا خودت چی فکر می کردی با اون رفتاری که با من داشتی؟
ناراحت سرش و پایین انداخت و بعد از چند لحظه گفت :
- نمیخوام بگم چی کشیدم تو این مدت و چه فکرایی که نکردم . نمیدونی به چند نفر رو انداختم واسه پیدا کردنت . مطمئن باش اگه چند روز دیگه طول میکشید دیونه می شدم . وقتی که پیدات کردم . دیگه نمیتونستم ریسک کنم و از دستت بدم . باید مال من میشدی . به هر قیمتی .
با بغض گفتم :
- چطور میتونی اینقدر راحت این حرف و بزنی . چطوری اینقدر خودخواه بودی . من علاقه ای بهت نداشتم یعنی این واست مهم نبود ؟
ناراحت نگام کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com