#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_243

داشتم با دیگرون سلام علیک می کردم و حرف میزدم ولی تمام مدت داشتم با چشمام گوشه و کنار سالن رو نگاه میکردم که ببینمت . خیلی دیر کرده بودی . داشتم دیونه میشدم . یعنی ممکن بود نیای ؟
داشتم با بابات صحبت میکردم که صدای زن عموت و سیاوش رو شنیدم که داشتن میگفتن تو نمیای به مهمونی .
- دیگه نمیتونستن فضای پایین و تحمل کنم . این همه برنامه ریزی کرده بودم . ولی با نیومدنت همه چیز به هم ریخته بود . نمیدونم چرا از دست تو عصبانی بودم . از این که بعد از این همه انتظار نیومده بودی . از این که منو چشم انتظار گذاشته بودی .
بعد یه پوزخندی زد و یه نگاه بهم کرد و گفت :
- خیلی احمق بودم . نه ؟ انگار تو از وجود من خبر داشتی و باهام قرار داشتی ولی نیومده بودی . رفتم بالا تا یه سیگار بکشم و یکم آروم بشم بعد هم به یه بهانه ای برم . نمیدونم اتاق کی بود . رفتم تو اتاق و تو تراس و همون جوری که سیگار تو دستم بود نشستم رو صندلی زل زدم به شب . تو عالم خودم بودم که در اتاق به شدت باز شد و تو امدی تو اتاق .
بعد یه لبخند مهربون بهم زد و گفت :
- اول نشناختمت . تو منو نمی دیدی چون تو تاریکی بودم . ولی من تو رو خوب می دیدم . باورم نمی شد . خودت بودی . کنار من . تو یه اتاق . همون جوری که مبهوت مونده بودم از دیدنت ، به حرفات هم داشتم گوش میدادم . همینجوری داشتی واسه خودت غر غر می کردی . باورم نمی شد خدا اینقدر زود آرزوم و برآورده کرده باشه . دیگه نمی تونستم تحمل کنم . اومدم جلو .
یه دستی تو موهاش کشید . گفت :
- وقتی با دیدنم عصبانی شدی و داد و بی داد کردی شکه شدم . نمیدونم واقعا چه توقعی داشتم . درسته که من چند سال با خیال تو زندگی کرده بودم ولی تو هیچی از من نمی دونستی . اون وقت من از تو توقع رفتار خوب رو داشتم .
بعد با ناراحتی نگام کرد و گفت :
- می دونی من یه اخلاق دارم که می دونم اصلا خوب نیست و اون اینه که چون همیشه همه باهام خوب برخورد کردن و تحویلم گرفتن توقع ندارم یکی جلوم جبهه بگیره و تحویلم نگیره که هیچی ، باهام بدم حرف بزنه و سرمم داد بزنه . برخورد ولت اون شب واسم یه شک بود . احساس میکردم تویی که همه زندگی منی حق نداری با من اینجوری برخورد کنی .
عصبانی شدم . چقدر این بشر خودخواه بود . اون شب منو تا حد مرگ ترسونده بود انتظار داشت که تحویلم بگیرمش . داشتم با عصبانیت نگاش میکرد . دلم می خواست هر چی از دهنم در میاد بهش بگم ولی فقط تونستم بگم که :
- خیلی پرویی ماکان . خیلی
با ناراحتی نگام کرد و گفت :
- میدونم . بعد از اون برخوردت ، شدم همون آدمی که همیشه بودم . یه آدم طلبکار و متوقع . انقدر احمق شدم که تو برخورد اول جوری رفتار کردم که می تونستم ترس و تو چشمات ببینم .
تو اون لحظه انگار هیچی حالیم نبود . از اتاق که اومدم بیرون تازه به خودم اومدم که چیکار کردم . نباید اینجوری می شد . همه چیز رو خراب کرده بودم . یه کاری کرده بودم که تو ازم بترسی .
همیشه لحظه برخورد اولمون رو تو ذهنم هزار بار چیده بودم . ولی ..
انقدر عصبانی بودم که حد نداشت . وقتی اومدی پایین ، همش چشمم دنبالت بود . ولی تو حتی از نگاه من هم فرار می کردی . داشتم از حرص و عصبانیت می مردم . تا الان فکر می کردم همین که من می خوامت کافیه . انقدر موقعیت مالی و خانوادگیم و جذابیت ظاهریم زیاد هست که تو هم مجذوبم بشی ، ولی الان میدیدم که واسه رسیدن بهت باید خیلی سختی بکشم .

romangram.com | @romangram_com