#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_226
خودم و جمع و جور کردم و با دست لرزون در ماشین باز کردم و با عصبانیت پیاده شدم ببینم چه آدم احمقی اینجوری رانندگی میکنه ؟
همین که پیاده شدم . راننده ماشین هم پیاده شد و خیلی خونسرد دست به سینه تکیه داد به ماشینش . یه نگاه بهش کردم . خدایا چقدر قیافش آشناست . من این و کجا دیدم ؟ یه عینک آفتابی بزرگ زده بود و یه شلوار کتون مشکی با یه بلیز مرونه همرنگش هم تنش بود . همینجوری داشتم ارزیابیش میکردم و فکر میکردم این آدم و کجا دیدم .
وقتی دید من مثل چنار وایستادم و از جام تکون نمیخورم ، عینک آفتابیش و زد بالای سرش و اومد سمت من .
تا رسید بهم بدون حرف زل زد تو چشمام و شروع کردن اسکن کردن کل هیکلم . تا برق چشمای گستاخش و دیدم . یادم اومد این چشما رو کجا دیدم . هیربد بود . پسر خاله ماکان .
ولی این چه طرز رانندگی بود . داشت منو به کشتن میداد . لالم که بود فقط داشت با اون چشمای هیزش براندازم میکرد .
اخمام و تو هم کشیدم و گفتم :
- سلام آقا هیربد . خوبید ؟ فکر نمی کنید خیلی وحشتناک رانندگی می کنید ؟
لبخندی زد و سرش و به نشونه احترام خم کرد و گفت :
- سلام الین خانم . فکر نمیکردم بشناسید . حافظه خوبی داری .
با پوزخند گفتم :
- اختیار دارید . به هر حال شما جزو فامیل ماکان محسوب میشید . در ضمن فکر نمیکنم حافظه کوتاه مدتم مشکل داشته باشم .
اونم بدون حرف داشت با لبخند نگام میکرد . حرصم در اومد . خوبه دوتا پسر خاله مثل هم هستن و هیچ کدوم عقل درست حسابی ندارن . از نوع نگاه کردنش خوشم نمی یومد . شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- ببخشید من دیرم شده باید برم . به خانواده سلام برسونید و...
نذاشت حرف بزنم و پرید وسط حرفم و گفت :
- صبر کن . میخوام باهات صحبت کنم ؟
با تعجب برگشتم سمتش این کی با من خودمونی شد من نفهمیدم ؟با تعجب گفتم :
- با من ؟ چه صحبتی ؟
ابروش و بالا انداخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com