#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_208
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای ماکان و دستی که موهام رو نوازش می کرد از خواب بیدار شدم .
- الین . الینم . بیدار شو . چقدر می خوابی . بیدار شو ناهار بخور . غذا گرفتم الان یخ می کنه .
به زور چشمام و باز کردم دیدم ماکان نشسته کنارم رو تخت . دوباره چشمام و بستم و گفتم :
- من گرسنه نیستم . می خوام بخوابم .
- یعنی چی که گرسنه نیستی ؟ الان ساعت 3 ، بلند شو خوشگل خانمی .
با همون چشمای بسته گفتم :
- من ناهار نمیخورم .
دوباره خوابم برد . که یکدفعه احساس کردم رو هوام . چشمام و باز کردم دیدم ماکان ب*غ*لم کرده داره منو میبره بیرون . با بی حالی گفتم :
- ولم کن . معلوم هست داری چی کار می کنی ؟ ولم کن میخوام بخوابم . میخوام تنها باشم
- دیگه داری لوس میشیا . با من دعوا داری چرا با خودت لج میکنی ؟ اگه تو ضعیف و بی حال باشی که دیگه نمی تونی سر من غرغر کنی و تیکه بارم کنی . باید جون داشته باشی یا نه ؟!!
بیشعور داشت مسخرم میکرد . منو جلوی ظرفشویی گذاشت رو زمین و شیر آب و باز کرد و سرم دولا کرد و موهام و زد کنار و یه مشت آب زد به صورتم . از خنکی آب پریدم بالا و خواب از سرم پرید و یه جیغ سرش زدم که خندید . بعد هم مثل بچه کوچولوها صورتم و خشک کرد و نشوندم رو صندلی و مجبورم کرد بیشتر غذا م رو بخورم .
بعد از غذا رفتم تو اتاق تا حاضر بشم . یه شلوار پارچه ای دم پا تنم کردم با یه مانتو تابستونی سفید کوتاه بلند با یه روسری مشکی سفید کوتاه . چشمام به خاطر گریه زیاد و خواب یکم پف کرده بود . یکم آرایش کردم تا از اون حالت در بیام .
از تیپم راضی بودم . امدم بیرون . ماکان و دیدم که خوشتیپ و حاضر روی مبل منتظر من نشسته بود . با دیدنم چشماش برق زد و سر تا پام رو با چشماش رصد کرد و یه لبخند از روی رضایت زد . محلش ندادم و به طرف در رفتم . اونم اومد دنبالم . یه جعبه خوشگل هم دستش بود . احتمالا واسه مامان کادو خریده بود . ولی من چیزی نپرسیدم . تا توی ماشین نشستیم . بدون حرفی دست به سینه نشستم و زل زدم به رو به روم .
آروم صدام کرد :
- الین
برگشتم سمتش و و منتظر شدم حرفش و بزنه
یکم من من کرد . انگار شک داشت حرفش رو بزنه یا نزنه . بعد با شک و تردید گفت :
- میشه جلوی مامانت اینا یکم مراقب باشی . دوست ندارم بفهمن روز اول زندگیمون دعوا کردیم
romangram.com | @romangram_com