#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_189

با عصبانیت نگام کرد و گفت :
- الین تا کی میخوای تیکه بار من کنی هان ؟ به نظرت با ابن کار چیزی تغییر میکنه ؟
منم با عصبانیت نگاش کردم و گفتم :
- نه چیزی عوض نمیشه . من همون بدبختی میمونم که الان هستم . ولی دلم خنک میشه لااقل
با حرص خندید و گفت :
- اون وقت میشه بدونم جنابعالی واسه چی بدبختی ؟
پوزخندی زدم و گفتم :
- یعنی خودت نمیدونی ؟
داد زد :
- نه نمیدونم . چون زن منی بدبختی ؟ چون پیش منی بدبختی ؟ جون مال منی بدبختی ؟
منم مثل خودش داد زدم :
- آره لعنتی . آره .
با عصبانیت نگام کرد و حرفی نزد . به جاش تا میتونست پاش و گذاشت رو گاز . قلبم داشت میومد تو دهنم . یکم که گذشت آروم گفتم :
- آروم برو ماکان
ولی توجهی نکرد و باز هم سرعت رو بیشتر کرد . نصفه شبم بود و پرنده تو خیابون ها پر نمیزد .
مخصوصا داشت این کار رو میکرد که من التماسش کنم . ولی کور خونده . آخرش حرصم در اومد و داد زدم :
- به جهنم . انقدر تند برو که تصادف کنیم . بمیرم و راحت شم . راحت بشم از این زندگی نکبت . از دست تو . تا میتونی تند برو اینجوری فایده نداره .
یکدفعه همچین زد رو ترمز که اگه کمربند نبسته بودم با سر از شیشه جلو میومد بیرون . لعنتی . نفسم از ترس بالا نمیومد .

romangram.com | @romangram_com