#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_181
هر کاری کرده بود راضی نشده بودم که عکس بندازیم . خیلی مسخره بود وایستیم کنار هم و به دوربین لبخند بزنیم و بگیم وای چه خوشبختیم . فیلمبردار هم قرار نبود دنبالمون راه بیوفته و توی مراسم منتظرمون بود . خلاصه انقدر فرنوش و ماکان حرف زدن باهام که راضی شدم چند تا عکس تکی بندازم .
ماشین و برد داخل یه باغ که یه عمارت قدیمی داخلش بود . با دیدن دم و دستگاه فیلمبرداری و عکاسی فهمیدم به خاطر چه کاری اومدیم . با بی میلی پیاده شدم . خانم عکاس منو برد داخل عمارت . با تعجب داشتم به همه جا نکاه میکردم . بیشتر شبیهه خرابه بود تا ساختمون . من نمیدونم اینم جا بود واسه عکس .
کلی ژست مسخره داد که وایستادم . اونم عکس انداخت . یه آن چشمم افتاد به ماکان که مظلوم یه گوشه وایستاده بود و نگام میکرد . قیافش یه جوری شده بود . ناراحت . مظلوم . دلگیر . حسرت زده
با تعجب گفتم :
- چیه چرا اینجوری نگاه میکنی ؟
با ناراحتی اومد جلو . سرش و انداخت پایین و مظلوم گفت :
- خوب چی ازت کم میشه منم وایستم اون گوشه ها تو عکسا بیوفتم . منم آدمم . خوب بزار منم عکس بندازم .
خندم گرفت ولی جلوی خودم و گرفتم و گفتم :
- مگه من گفتم ننداز؟ برو هر چی دلت میخواد عکس بنداز .
با حرص نگام کرد و گفت :
- ممنون از راهنماییت .نخواستم
خلاصه انقدر دور و برم گشت و با حسرت به عکاس نگاه کرد و که یه جورایی دلم سوخت و چند تا عکس با هم انداختم . البته نه عکس عشقولانه . یه جورایی عکس هنری .
خلاصه بعد از کلی غر غر کردن و اخم و تخم کردن از باغ اومدیم بیرون . فکر کنم عکاسه ، عروسی به بداخلاقی من تا حالا ندیده بود .
دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم یه باغ دیگه که فکر کنم عروسی اونجا بود .
از در باغ تا محل جشن پر بادکنک بود . ماشین و نزدیک راهرو مخصوص عروس و داماد پارک کرد . یه جورایی از اضطراب داشتم میمردم . تو فکر بودم که در سمت منو باز کرد و کمک کرد که پیاده بشم . بعد بازوش و به سمتم دراز کرد که من بگیرم . با تردید به دستش نگاه کردم . دیدم همه دارن نگاه میکنن . فیلمبرداره هم زوم کرده روم ما مجبوری دستش و گرفتم که باعث شد یه لبخند رو لبش بیاد و شروع کردیم توی مسیرحرکت کردن به سمت مهمونها
انگار تو این دنیا نبودم . دورم و انگار مه گرفته بود . اصلا نفهمیدم کی با همه سلام علیک کردم و نشستم تو جایگاه . مات و مبهوت داشتم به همه نگاه میکردم .
با صدای ماکان که مرتب اسمم و صدا میکرد به خودم اومدم
- الین، ایلیـن جان حالت خوبه ؟ دستات چرا اینقدر یخ کرده؟
romangram.com | @romangram_com