#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_163

بعد رو موهام و ب*و*سید و گفت :
- من میرم . الان این اینجاست . آمادگی برخورد باهاش رو ندارم .میترسم نتونم جلو زبونم و بگیرم شر درست بشه . وقتی فرنوش گفت اومدی و ماجرا رو واسم تعریف کرد ،دلم طاقت نیاورد و شبونه راه افتادم . باید میدیدمت تا دلم آروم بشه . من میرم خونه یکم استراحت کنم . میام بعد باهام صحبت میکنیم .
یه لبخند غمگین زدم و گفتم :
- باشه داداشی . برو . حالا شب بهت زنگ میزنم . مرسی واسه همه چی
خندید و گفت :
- حالا نمیخواد جو بگیرت لفظ قلم صحبت کنی .
با مشت کوبیدم به دستش و گفتم :
- تو آدم نمیشی نه ؟لیاقت نداری باهات اینجوری صحبت کنم ؟
خندید و گفت :
- خوب بابا جوش نیار . به زن عمو سلام برسون . میبینمت . خداحافظ .
باهاش خداحافظی کردم و رفتم تو ساختمون و ندیدم چه جوری از هم خداحافظی کردن و ماکان موند یا رفت .
تو اتاقم رو تخت دراز کشید بودم و رفته بودم تو فکر که یه نفر بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد . با تعجب نگاه کردم که دیدم ماکانه .عصبانی شدم و گفتم :
- این چه طرز اومدن تو اتاق دیگران؟ بلد نیستی در بزنی ؟
اهمیتی به حرفم نداد . آروم اومد طرفم . صندلی کنار تخت و برداشت . برعکس کرد و نشست روش و با صدایی که سعی میکرد عادی به نظر بیاد گفت :
- سیاوش و خیلی دوست داری ؟
احمق ، این سوال پرسیدن داشت ؟ با خونسردی نگاش کردم و گفتم :
- آره ، خیلی
- خیلی بیشتر از من ؟

romangram.com | @romangram_com