#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_162

چشمکی زد و گفت :
- چشم . سلام کوچولو . خوبی ؟ دلم واست یه ذره شده بود . داشتم از دوریت دق میکردم
با مشت کوبیدم به دستش و گفتم :
- آره معلوم بود داری دق میکنی . حتما رفته بودی شمال دخیل ببندی نه ؟
معلوم نیست دوباره چه مرگشه . ارث باباش و میخواد از من . یه نگاه به سیاوش کردم . اونم با قیافه درهم داشت به ماکان نگاه میکرد . منم این وسط وایستاده بودم و داشتم با تعجب بهشون نگاه می کردم .
سیاوش زودتر به خودش اومد و رفت طرف ماکان و باهاش دست داد و گفت :
- به به آقا ماکان . خوبی شما ؟
ماکان هم با همون قیافه و جدیت تمام گفت :
- ممنون . انگار تو بهتری ؟
سیاوش حرفی نزد و یه پوزخند در جوابش زد .
معلوم نبود این دوتا چه مرگشونه که دارن اینجوری با غضب به هم نگاه میکن . اهمیتی ندادم و دست سیاوش و گرفتم و کشیدم بردمش سمت ساختمون و گفتم :
- خوب منو نمیبینی واسه خودت میگردی !!! اصلا نمیگی الینی هم هست .
با خنده وایستاد و گفت :
- بچه پرو . تو یواشکی میری ازدواج میکنی بعد به من میگی .
با ناراحتی وایستادم . یه نگاه به پشت سرم انداختم . ماکان زیر درخت رو نیمکت نشسته بود . رفته بود تو فکر . برگشتم سمت سیاوش و گفتم :
- تو دیگه چرا اینو میگی سیاوش . تو که میدونی من چقدر بدبختی کشیدم از دست این فامیلتون .
آروم دستشو زیر چونم گذاشت و سرم و آورد بالا و گفت :
- میدونم الینم . میدونم . ناراحت نباش . همه چی درست میشه . دیگه نبینم این چشما غمگین باشه ها !!!

romangram.com | @romangram_com