#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_74
-تف به این شانس...بابا این اینجا چی کار داره؟!
از ماشین پیاده شد و درو کوبید. رفت توی خونه و بلند و مختصرمفید گفت:
-سـلام!
ولی با دیدن چمدون بزرگی که دم در بود ایستاد. تعجب کرد. درو آروم با پاش بست. نکنه...؟ یهو فرخنده توی ورودی پیداش شد و گفت:
-علیک سلام پسرم.
***
رهی با خودش فکر کرد چه قدر مدل جدید موهاش مزخرفه. قیافشو شبیه قارچ می کنه. شبیه جوونی هاش شده بود. اون روزایی که هنوز بابابزرگ رهی زنده بود و فرخنده جونش رو به لبش می رسوند. بهش امر و نهی می کرد تا با فامیل هرکاری دوست داره بکنه. قهر کنه،آشتی کنه،پول بچابه...
درحالی که پدربزرگش فقط مجری این نقشه ها بود. پدربزرگ ساده اش.
-فرخنده جون...عالیه که این روزا همش اینجائین!
هرچند با طعنه گفت ولی فرخنده نفهمید. یا خودشو زد به نفهمی و اتوبان ننه علی چپ! گفت:
-قربونت رهی جان! می دونم که همیشه با دیدن من خوشحال می شی نوه ی عزیزم. من بیشتر از تو از دیدنت حض می کنم ...
رهی احساس تهوع داشت.
-دیشب به خواهرت هم زنگ زدم...اونم که بدتر از تو! نمی فهمم...چتونه.
اوه...همون. پس فرخنده زنگ زده به رها و گند زده توی اعصابش که رها تلفن هاشو جواب نمی داد و پیداش نبود. معمولا وقتی حالش بد بود نیست و نابود می شد.
رهی به این کاراش عادت کرده بود و نگرانی نداشت.
فرخنده به راه پله اشاره کرد و گفت:
-بابات طبقه ی بالا داره استراحت می کنه. صبح بهم زنگ زد گفت حالش بده. این روزا بچم رنگش هم مثل گچ شده. بهش گفتم نره شرکت ولی قبول نمی کنه.
لحنش یه جوری بود. رهی به دیوار تکیه کرد و با بی خیالی آستین های پیرهنش رو تا روی آرنج تا زد ... ظاهرا فرخنده می خواست سخنوری کنه.
-خب؟
فرخنده با لبخند به چمدون اشاره کرد و گفت:
-منم تصمیم گرفتم حالا که بابات لجبازی می کنه لجبازی کنم!
romangram.com | @romangram_com