#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_73

×××

رهی کلید یدکی خونه ی لیلی رو بالا و پایین می انداخت. دوباره یه قدم به لیلی نزدیک تر شده بود. هرچند با کاری که دیشب گلسا کرده بود باعث شده بود نصف

خوشحالی اش تبدیل به سوزش معده بشه. آتیش گرفته بود!

خیلی وقت بود که به رها سر نزده بود. بهش زنگ زد ولی جواب نمی داد. ساسان سرشو توی اتاق رهی کرد و گفت:

-خسته نباشی رهی.

-مرسی.

-نه...منظورم این بود که...تعطیل کن.

یاد کلاس های دانشگاه افتاد. وقتی دانشجوها به استادهاشون بلند می گن:خسته نباشین استاد!

لبخندی زد و گفت:

-چرا؟ هنوز که خیلی مونده.

-آبتین گفت. گفت کار زیادی نداریم. بعدشم گفت یادت بندازم پس فردا وقت بازدید از کارخونه ست.

رهی سرشو رو به هوا گرفت و گفت:

-وای...کی حوصله بازدید داره؟ یکی هم باید باهام بیاد...

نگاهی به ساسان کرد و گفت:

-تو باهام میای؟

چشمای ساسان برقی زد و گفت:

-من؟! واقعا؟ برای بازدید؟

رهی از دیدن ذوقش لبخندی زد. ساسان همیشه خیلی خودشو دست کم می گرفت. سرشو تکون داد و گفت:

-آره تو.

-وای بی اندازه ممنونتم رهی! فعلا!

همچین با سرعت دوید که نزدیک بود روی موزائیک ها بخوره زمین. رهی لبخند کوچیکی زد. کتشو پوشید و از شرکت رفت بیرون. سمت خونه ی خودشون راهشو کج کرد. دیگه توی اوقات آزادش فقط به این فکر می کرد که ارث لیلی بهش برسه و از دست باباش خلاص بشه. ولی اگه نمی رسید بیچاره بود...

دوباره ماشین فرخنده توی پارکینگ بود! رهی محکم روی فرمون کوبید و گفت:

romangram.com | @romangram_com