#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_71

-ترانه جان من از کجا باید پیداش کنم؟

-خیلی آسون! پلاکشو ندیدی؟

-نخیر.

-ایـش...پرتی ها! ولی حقش نبود.

سرشو تکون داد و رفت تا یه لیوان چایی برای خودش بریزه. گلسا مطمئن بود ترانه خودش می خواست بزنه کلا گلسا رو قطع نخاع کنه. لابد توی دلش می گفت «حیف که من شانس زدن بهش رو از دست دادم!»

بحث از ماشین که شد گلسا یاد دیشب افتاد. رهی بعد از اینکه معجون فلفل سیاه شو خورده بود حرفی به لیلی زد که یه قدم دیگه برای عقب انداختن گلسا بود. هنوزم خوب قیافه ی پلید رهی رو یادش بود.

-عمه لیلی...می گم که من که میام اینجا هواتونو داشته باشم بالاخره همیشه که نمی تونم زحمتتون بدم. یه کلید خونه تون بهم می دین؟ البته اگه...

لیلی هم نه گذاشت نه برداشت. گفت:

-آره پسر. چرا زودتر نگفتی عمه؟

گلسا خودشو انداخت وسط و گفت:

-خب من که همیشه اینجا هستم! درو هم برای آقا رهی باز می کنم.

رهی هم تندی در جواب گفت:

-خب همیشه که اینجا نیستی! بعدشم عمه لیلی نیاز داره که یه آشنا پیشش باشه.

گلسا هیچ نگفت و منتظر شد تا بره گورشو گم کنه. چطور تا قبل این نیاز نداشت؟ آخر عمری یادش افتاده بود؟ لیلی واقعا ضایع بازی های رهی رو نمی فهمید؟

به خودش نهیب زد:

-اگه ضایع بازی های اونو بفهمه ضایع بازی های تو رو هم می فهمه خره.

گلسا بند و بساط اش رو جمع کرد. به ترانه گفت:

-کار من تمومه. گالری رو می بندی؟

-آره به سلامت.

گلسا سمت اتوبوسی که سر خیابون بود رفت. جلوی ایستگاه نگه داشته بود. گلسا پاشو لبه ی پله گذاشت. بند کفش هاشو که باز شده بود محکم کرد. لبخندی به راننده زد و گفت:

-مرسی داداش می تونی بری.

راننده اخمی کرد و زیرلب گفت:

romangram.com | @romangram_com