#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_70


رها هم تنها بود. بیشتر از همیشه احساس کرد که دلش یه خونواده می خواد. بلند شد و رفت آبی به صورتش زد.

چراغ های خونه شو خاموش کرد و زیر ملافه اش توی تختش خزید. ملافه رو روی سرش کشید. تلفن کردن فرخنده باعث شده بود رها دلش بگیره.

موبایلش روی میز می لرزید ولی نرفت که جواب بده. هرکی بود حوصله شو نداشت. حتی یک درصد هم فکر نکرد که ممکن بود آبتین باشه.

آبتین توی اتاقش نشسته بود. منتظرانه به صفحه ی گوشی اش نگاه می کرد. نفسشو با صدا بیرون داد و گوشی رو گذاشت کنار. زیرلب گفت:

-ببین. رها هم جوابتو نمی ده. پس باید بی خیال شی. آرمان هم که داره برمی گرده. پس بی خیال شو.

به خودش تلقین کرد:

-از رها هم اصلا خوشت نمیاد! چون تلفن ات رو جواب نمی ده!

به کی دروغ می گفت؟ خودش؟

گلسا درحالی که با رضایت یکی از نقاشی های قاب گرفته اش رو دور روزنامه می پیچید به زنی که جلوی میزش وایستاده بود گفت:

-مبارکتون باشه.

-مرسی عزیزم.

پولاشو شمرد. زیر میز طوری که ترانه نبینه دستشو مشت کرد و زیرلب گفت:

-yes!

ترانه از جاش بلند شد و سمت میز گلسا اومد. وای خدا...لابد دوباره می خواست یه طعنه ای بزنه. ترانه گفت:

-گلی راستی زانوت خوب شد؟

-به من نگو گلی.

-گـلــی جون.

گلسا با کلافگی ترانه رو نگاه کرد. رنگ موهاشو عوض کرده بود. شبیه قبلی بود. گلسا به خودش افتخار می کرد که تا حالا دست هم به رنگ مشکی خالص موهاش نبرده بود. گفت:

-بهتر شده.

-آخر سرم نرفتی از اون آشغال دیه بگیری؟

گلسا به دروغ برای اینکه از دست ترانه خلاص شه گفت:


romangram.com | @romangram_com