#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_67
رهی سرشو عقب کشید و از تعجب ابروهاش رفتن بالا. این چرا یهو این جوری شد؟ شاید داره برای لیلی ظاهر سازی می کنه. خب...حالا که داره کارشو می کنه!
-بله.
کلمه ی «بی زحمت» رو اضافه نکرد. گلسا با لبخند پلیدی پشتش رو کرد و درحالی که مشغول قهوه درست کردن بود بسته ی فلفل سیاه رو از کابینت درآورد.
زیرلب ریتمیک زمزمه می کرد:
-پودر شکلات اضافی ... پودر شکلات اضافی ... !
دیگه حواسش رو از حرفای بی سر و ته رهی و لیلی گرفت. داشتن درباره ی یکی به اسم فرخنده،یکی به اسم فرهاد و ... حرف می زدن. گلسا حوصله ی شنیدن داستان های فک و فامیلی رو نداشت.
فنجون قهوه رو توی سینی کوچیکی گذاشت و برد توی هال. خم شد جلوی رهی و گفت:
-نوش جان!
و لبخندی زد و نشست.
***
رهی هنوزم شدیدا از رفتار خانومانه ی گلسا متعجب بود. یه ذره بیش از حد مهربان شده بود ...
ته دلش حدس زد که یه خبرایی باشه ولی به خودش گفت زیادی شکاک شدی. در هر صورت ارثیه مال خودته نه مال این دختره ی چایی شیرین. لیلی بازم داشت حرافی می کرد:
-منم وقتی جوون بودم برای خودم کسی بودم...اصلا همه ی اهل محل منو می شناختن به لیلی قشنگه معروف بودم...
گلسا لبخندش پررنگ تر شد. این بار نه مصنوعی. بلکه از حرفای لیلی. «لیلی قشنگه»! تصور لیلی با موهای میزامپلی شده درحالی که از کوچه پس کوچه های محله عبور می کنه و پسرهای چهارشونه که کت هاشون روی شونه هاشونه و به موتور تکیه زدن و با گذر لیلی به هم سقلمه می زنن ... زیرلب می گن"باز لیلی قشنگه اومد!" و سوت می کشن ... لبخندش پررنگ تر شد.
حتی تصورش هم آدم رو به خنده می انداخت!
رهی فنجون اش رو که به لبش نزدیک کرد شدیدا تحت نظر گلسا بود! گلسا دست به سینه و خیلی بی آزار و مظلوم روی صندلی اش نشسته بود. روکش های صندلی های عتیقه خیلی نرم و نازک بودن. گلسا به پشتی صندلی چسبیده بود تا سر نخوره.
یهو رهی سرفه کرد و رنگ صورتش قرمز روشن شد...گلسا سرشو پایین گرفت ولی زیرچشمی داشت نگاهش می کرد. لیلی حرفشو قطع کرد و گفت:
-اِ...پسر خوبی؟
رهی که توی چشمای قرمزش آب جمع شده بود گفت:
-بـ...بـله.
-مال قهوه که نبود؟
گلسا چشماشو ریز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com