#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_54


رهی سرشو از شیشه بیرون کرد و با طعنه گفت:

-مگه لباس شویی به این بزرگی رو ندیدی؟

اه...کی بهش گفته بود؟ لابد علی دهن بی صاحابش رو باز کرده بود. گلسا چیزی نگفت. رهی پوزخندی زد. گلسا هم در جواب چشماشو توی کاسه چرخوند. رهی گفت:

-جدا فکر می کنی چیزی از لیلی بهت می رسه؟

-نکنه تو فکر کردی بهت می رسه؟

-من فامیلشم!

-منم مستاجرشم! در ضمن قبل از تو بودم و خیلیم بهش نزدیک ترم!

بعد دستشو به کمرش زد و گفت:

-توی خیلی از موارد هم چون من دخترم می تونم کمکش کنم! پس فکر و خیال نکن!

رهی شیشه رو با بی خیالی کشید بالا. انگار که اصلا حرفشو نشنیده و دوباره از قصد با سپر عقبش ریز زد به اون یکی زانوی گلسا. گلسا لنگ لنگان درحالی که دور می شد زیرلب ناسزا گفت.

×××

رهی توی شرکت سمت اتاقش می رفت و کلید اتاقش و بالا و پایین می انداخت. تو پوستش نمی گنجید. رفته بود به عمه لیلی سر زده بود و کلی سر ذوقش آورده بود.

پیرزن بیچاره باور نمی کرد آخر عمری یکی ازش سراغ بگیره. بعضی وقتا رهی احساس گناه می کرد. ولی سعی می کرد فراموشش کنه. توی راهرو به آبتین برخورد.

-بـــَه سلام آقای برادر!

آبتین باهاش دست داد و گفت:

-چیه چه قدر شنگولی؟

رهی صداشو آورد پایین و گفت:

-فکر کنم یه راه خوب پیدا کردم.

-جــدا؟ چیه؟ خب به ما هم بگو!

-نه نمی شه. وقتی قطعی شد بهت می گم.

نگاه کن تو رو خدا...فقط به خاطر وجود یه دختر فضول نقشه اش ممکن بود قطعی نشه. آبتین سرشو تکون داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com