#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_53

و ریز خندید. گفت:

-برای همین وقتی برادرش اومد بیمارستان و این قدر تحویلم گرفت تعجب کردم! مثلا اگه خودش میومد شاید خیلی تعجب نمی کردم. دختر مجرد و تنهائیه. فکر کنم دو سه سالی از رهی بزرگتر باشه.

گلسا آهسته سرشو تکون داد و فنجون چایی رو جلوی لیلی گذاشت. متاسفانه ساعت نه بود و اگه نمی رفت گالری باید سیلی از غرغرهای ترانه رو تحمل می کرد. چه قدر دلش می خواست پیش لیلی بمونه! مطمئن بود به محض این که پاشو بذاره بیرون اون افعی پیداش می شه.

-لیلی خانوم...من باید برم. خیلی دلم می خواست می موندم...

لیلی لبخند متاثری زد و گفت:

-کار می کنی عزیز؟

ظاهرا لیلی با «م»مشکل داشت. به دخترم می گفت دختر. به عزیزم می گفت عزیز. گلسا سرشو تکون داد و گفت:

-بله. توی یه گالری هنری.

-موفق باشی...معلومه که دختر هنرمندی هستی!

هنرمند ... عاشق این صفت بود. وقتی بقیه اینو بهش می گفتن حس خوبی بهش دست می داد. اینکه حداقل توی عمرش به یکی از هدف هاش رسیده. خندید و خداحافظی کرد. قبل از اینکه بره گفت:

-اِ...لیلی خانوم! اگه کاری داشتین به من زنگ بزنین!

روی من تاکید خاصی کرد. سمت در خروجی رفت. سلام نظامی به علی داد و علی هم جوابشو داد. گلسا گفت:

-آزاد! سرجوخه صورت پیتزایی نذارید که دشمن به سنگرهامون نزدیک شه!

-گروهبان مگسی دشمن دقیقا کیه؟

گلسا دهنشو کج کرد و گفت:

-همونی که یه لباس شویی گنده داره و رانندگی هم بلد نیست! خب؟

-چـَشم!

-آ باریکلا!

چشمکی بهش زد و رفت بیرون. سر کوچه نرسیده بود که یهو ماشین رهی از اون ور کوچه پیچید و...

گلسا تندی خودشو عقب کشید ولی سپر ماشین خورد به زانوش. زیرلب آخ گفت. مثل اینکه همه ی رهنما ها کور بودن! اللخصوص درباره ی گلسا! نه رهی دیدش نه لیلی...هردو زدن لت و پارش کردن. احتمالا پس فردا یکی دیگه هم پیدا می شد و رسما نقص عضوش می کرد.

گلسا درحالی که زانوش رو می مالید گفت:

-چه صبح قشنگی! لطفا چشماتونـو باز کنین!

romangram.com | @romangram_com