#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_409

-پیاده شو.

رهی سریع دست گلسا رو گرفت و برش گردوند ... با اخم گفت:

-می گم چه ربطی به اونا داره؟ چی کار داری می کنی گلسا؟

گلسا لحظه ای به چشم های شکاک و نگران رهی نگاه کرد. نچ آرومی کرد و با دلواپسی سرش رو سمت کتاب فروشی برگردوند. این لحظات آخر تردید داشت ... اگه همه چی اشتباه بود ... اگه این تصادف، یه تصادف معمولی بود و گلسا اشتباه کرده بود چی؟

-پیاده شو ... می فهمی.

این رو گفت و از ماشین پرید پایین. دیگه نمی خواست چیزی نظرش رو عوض کنه.

رهی با دودلی و شک پیاده شد. دلهره داشت...این حرفایی که گلسا می زد چی بودن؟! چه معنایی داشتن؟ درو قفل کرد و پشت سر گلسا رفت.

-گلسا...

گلسا بدون اینکه برگرده دستشو برد بالا و گفت:

-هیس! هیچی نگو.

آب دهنش رو قورت داد. اگه اشتباه کرده باشه چی؟! ولی همه چی مثل تیکه های پازل جور بود...گلسا جلوی در کتاب فروشی ایستاد. به رهی نگاه کرد و گفت:

-باهام بیا تو.

رهی هنوز گیج بود...توی کتاب فروشی؟! گلسا درو هل داد و رفتن تو. یه موج مطبوعی از هوای گرم و عطر خنکی به مشام رهی رسید...بوی عطر بی اختیار یاد بچگی هاش انداختش...بچگی هاش؟! این بوی عطر براش عجیب آشنا بود... انگار نوستالژیک بود.

گلسا با صدایی که لرزش محسوسی داشت، بلند گفت:

-لعیـا خانوم؟؟ باز کجایی؟؟ زیر میز؟؟

رهی روشو برگردوند و تندی به گلسا نگاه کرد ... لعیا ... ؟ زمزمه کرد:

-گلسا؟

گلسا یک بار پلک هاش رو به هم فشار داد. انگار می خواست به رهی اطمینان بده.

لعیا از زیر میز بالا اومد و گفت:

-آره...این بار دیگه از کجا فهمیدی؟! یه چیزی افتاده...

صداش رفته رفته تحلیل رفت...با دیدن رهی چونه اش لرزید...گلسا ناخودآگاه لبخند زد. دست های رنگ پریده اش رو توی هم محکم قفل کرد و زیرلب گفت:

-اگه تونسته باشم دو نفر رو خوشحال کنم ... خیلی خوب می شه ... !

romangram.com | @romangram_com