#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_408


×××

گلسا با انگشت به سمت چپ اشاره کرد و گفت:

-حالا بپیچ این طرف...

رهی چراغ راهنما رو زد و با کلافگی گفت:

-گلسا...بگو منو کجا داری می بری. اصلا شاید داری منو می بری یه جای دورافتاده اغفالم کنی...

گلسا زد زیر خنده و گفت:

-این قدر چرت نگو رهی.

-خیلی مرموز به نظر می رسی گلی ...

گلسا نفسش رو محکم بیرون داد. رهی سرش رو برنگردوند ولی خنده اش گرفته بود ... گلسا با حرص از بین دندون های قفل شده اش گفت:

-یک بار دیگه به من بگی گلی دیگه نه من ، نه تو!

دستش رو دراز کرد و بلند گفت:

-همینجا نگه دار! رسیدیم!

رهی کنار دکه ی روزنامه فروشی پارک کرد و دور و برش رو نگاه کرد. زیرلب گفت:

-ما رو بگو گفتیم داره ما رو می بره یه دشت و دمنی...جایی...پیک نیک بزنیم...اینجا چیه گلسا؟! چه خبره؟

گلسا نفسی کشید و با جدیت گفت:

-رهی! بهم قول بده...که بتونی احساسات رو کنترل کنی...

مکثی کرد و بعد ادامه داد:

-و چیزی به خونواده ات نگی. نه پدرت...نه مادربزرگت...همین.

رهی داشت نگران می شد...آهسته گفت:

-گلسا...چی داری می گی...چه ربطی به اونا داره؟!

گلسا درو باز کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com