#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_39

و با ابرو به دختری که روی صندلی نشسته بود و داشت لبخندزنان یه نقطه رو نگاه می کرد اشاره کرد. گفت:

-نگاش کن. چه لبخندی هم می زنه! خیلی عجیب غریبه.

رهی اخم کرد. اینو نمی شناخت. این؟ این همراه عمه لیلی بود؟ دستی به گردنش کشید. نه. اصلا یادش نمیومد که این دختر ریزنقش جزو فک و فامیل شون باشه.

ولی خودمونیم...به کل عمه لیلی رو فراموش کرده بود. لیلی عمه ی بزرگ فامیل بود و یه جورایی پیرترین فرد خونواده بود که کلا از خاطر همه رفته بود. رهی عید هفت سال پیش برای آخرین بار دیده بودش. تا جایی که یادش میومد خرپول بود. و...یه پاش هم لب گور بود. این همون چیزی بود که نظر رهی رو جلب کرده بود!

ارثیه. ارثیه ای که شاید به رهی می رسید اگه می تونست مخ لیلی رو بزنه. با اون می تونست قشنگ مستقل بشه. ماشین رو به پدرش تحویل بده و خودش یه خونه و ماشین برای خودش بخره. بعدشم با پیروزمندی به پدرش و فرخنده جون نگاه می کرد و سرشو بالا می گرفت.

نشون می داد که تونسته مستقل بشه و پاشو از توی گلیم اینا بکشه بیرون.

ولی این دختره دیگه کی بود؟ جلو رفت و گلوشو صاف کرد تا دختره بهش توجه کنه. ولی سرشو هم نچرخوند. اَه...بابا چه قدر شوته. بلند گفت:

-ببخشید؟

گلسا سرشو بالا کرد و به پسر قدبلندی که جلوش ایستاده بود نگاه کرد. گفت:

-بله؟

-شما همراه لیلی رهنما هستی؟

گلسا بلند شد. خوشش نمیومد از پایین به بقیه نگاه کنه. اعتماد به نفسشو از دست می داد ولی بازم برای نگاه کردن به پسره مجبور بود سرشو یه ذره بالا بگیره. گفت:

-بفرمائید؟

-می خواستم بدونم چه نسبتی باهاش دارین.

گلسا چنددفعه پلک زد. این از کجا پیداش شد؟! گفت:

-چرا باید بهتون بگم؟

-چون من پسر برادرزاده شم.

یه سطل آب یخ روی گلسا ریختن ولی هیچی توی صورتش بروز نداد. این از آسمون افتاد پایین؟

***

گلسا اومد جواب بده که اون زن بداخلاقه گفت:

-آقــا رهی؟ رهـنما؟ پول چی شد؟!

-الان می دم!

romangram.com | @romangram_com