#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_38


همزمان چندتا فکر توی مغزش حمله ور شدن...اون وقت کجا زندگی می کرد؟! علی و باباش چی کار می کردن؟ دوباره باید دنبال خونه راه می افتاد؟ دیگه کجا می تونست خونه پیدا کنه؟ یا حتی یه انباری؟

-وظیفه ام بود بهتون بگم. فعلا.

گلسا جوابشو نداد. روی صندلی نشست و سرشو خاروند. یهو یه لامپ بالای سرش روشن شد...اگه...اگه لیلی می مرد...بعد خونه به کی می رسید؟ اون همه پول به کی می رسید؟ مسلما فامیل داشت ولی گفت هیچ کدومشون بهم سر نمی زنن. یعنی...شیش ماه کافی بود؟

توی شیش ماه می تونست اون قدر دل لیلی رو به دست بیاره که حداکثر نصف پولاش مال گلسا بشه؟ می تونست مخشو بزنه؟ گلسا بی اختیار لبخندی زد.

این که دیگه بد نبود. بود؟ به یه پیرزن بیچاره و تنها هم کمک می کرد. تازه دکترش گفت که شیش ماه بیشتر زنده نمی مونه. گلسا نمی خواست بکشتش و پولا رو بقاپه و بره که...بی اختیار لبخندی زد و زیرلب گفت:

-اینه...خودشه...

این طوری می تونست یه پول درست و حسابی به جیب بزنه. می تونست بدون ترانه یه گالری باز کنه. بدون ترانه و کاشی های مسخره اش!

آره. لیلی هم حتما وقتی خوبی های گلسا رو می دید با خودش می گفت کی بهتر از گلسا؟ دختر خوبی که روزای آخر عمری کمکم کرد. بدون هیچ چشم داشتی. آره هیچ چشم داشتی! آره مرگ خودت گلسا! ولی گلسا نیاز داشت. به پول نیاز داشت. تازه وقتی ثروتمند شد همون قدر که از لیلی براش ارث مونده بود به خیریه می داد.

لبخند پت و پهنی زد و با رضایت به صندلی اش تکیه داد. باید از فردا شروع می کرد.

گلسا با خیال تخت و نقشه های جدیدش روی صندلی نشسته بود...درحالی که از هیچی خبر نداشت. خبر نداشت پسری که همش چندمتر جلوترش ایستاده هم مثل خودش نقشه های درست و حسابی کشیده و ... اسمش هم هویج نیست. اسمش رهی رهنماست.

***

رهی مشتشو زد روی میز و هیجان زده از فکری که توی سرش بود گفت:

-اون الان اینجاست؟

زنه دستشو توی هوا تکون داد و گفت:

-هــو! حاجی میز و شیکوندی!

-پرسیدم اینجاست؟

-پرسیدی و منم شنیدم! بله لابد اینجاست که اسمش توی این لیسته دیگه!

-اتاق چنده؟

-سی و شیش. ولی نمی تونین برین ببینینش.

-برای چی؟

-من چه می دونم لابد دکترش نذاشته! فقط به همراهش اجازه دادن بره.


romangram.com | @romangram_com